تبليغاتX
پرده پندار


پرده پندار

من تقریباً تو دستشویی نشسته بودم که از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت؛
سلام حالت خوبه؟
من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم؛

- حالم خیلی خیلی توپه.
بعدش اون آقاهه پرسید؛
- خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟
با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم برای همین گفتم؛
- اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم
..
وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه، به هر جور
بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم؛
- منم می تونم بیام طرفت؟
آره سؤال یکمی برام سنگین بود
. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم؛
- نه الآن یکم سرم شلوغه!!!
یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:
- ببین. من بعداً باهات تماس می گیرم
. یه احمقی همش داره به همه سؤال های من جواب
می ده!!! ول کن هم نیست

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 10:34 توسط اقلیما| |


هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ... 
روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. 
ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش. 

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم. 
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ 
هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ 
بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم: 
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! 
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد: 
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم نه

گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !

گفت: اصلا عاشق بودي؟

گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ 
با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!! 
ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين .... 
حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد. 
ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟ 
جواب دادم: نه ! 
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:20 توسط اقلیما| |


می گویند پلنگ را خوی غریبی است که هیچکس و هیچ چیز را بالاتر از خود نمی تواند دید. در شبهای بدر کامل، دیدن ماه بلند پلنگ را به خشم و جنونی می کشاند که از سنگها و صخره ها برجهد و حریف گستاخ را از افلاک به خاک فرو نشاند. فاجعه زندگی پلنگ نیز وقتی شکل می گیرد که می پندارد در جهشی از فراز قله، بر ماه دست خواهد یافت- اما غرور شکسته ِ پلنگ وقتی به باطل بودن خیالش پی می برد که به خیره چنگ در هوا زده و نومید و خسته با استخوانهای درهم، شکسته از پرواز بی ثمرش، بر صخره های تیز فرو افتاده است و زخمهای مهلکش مهتاب را به خون بیاراسته.

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکــار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیـدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:17 توسط اقلیما| |

هیتلر به ناپلئون میگه : ما برای شرف می جنگیم ولی شما برای پول . ناپلئون می گه : هركس برای چیزی كه ندارد میجنگد 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:17 توسط اقلیما| |

یه وقتهایی یه اتفاقاتی توی زندگی آدم می افته، که همه چیز رو پیش چشمش پوچ می کنه. همه ی خوشی ها و ناخوشی ها، غم ها و درد ها. یه جوری تمام نگرانیهات، علاقه  و امیدت به آیندت، دلخوری هات .........

تمام ناخوشی های گذشته که سرشون خیلی آزار دیدم، همه تو چشمم خوار شدند، تلاش برای مبارزه سر خواسته هام، آرزوهام همه به باد رفتند. واقعآ با این همه پوچی چه طور می شه زندگی کرد؟؟

می خوام همین جا، با  همین بغض گلوم، اعتراف کنم. چون نمی خوام وقتی کار از کار گذشت به یاد خودم بیفتم. از خیلی ها دلخورم. تو زندگیم آدمای زیادی اومدن و جای پاشون مونده. به همشون مدیونم که اونجوری که باید،  نتونستم براشون خوب باشم و به هر حال تو ذهنشون با اما و اگر هستم. از همشون ، از همتون می خوام بذارید پای شرایطی که توش بودم و از من بگذرید. اون هایی که بهم محبت کردند، اونهایی که دلم و شکوندند و اونهایی که دلهاشون و ناخواسته شکوندم .....   از همه می خوام که دلشون و از دلخوری و یا کینه من رها کنند و این بار سنگین رو از دوش من بردارند. تویی که توقع از من داشتی و من نتونستم توقعت رو براورده کنم. باید بیشتر محبتت می کردم و قصور کردم، باید کمتر ازت انتظار می داشتم و نداشتم.

وقتی اینها رو دارم می نویسم، صورت تک تک افراد جلو چشمم میاد. کاش بتونم یه شبی با دل آروم بخوابم.....

 

پ.ن -درباره این مطالب هیچ توضیح اضافه ای هم به هیچ کس نخواهم داد.   

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:8 توسط اقلیما| |


معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت: فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارید و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدتان می‌آید، سیب‌زمینى بریزید و با خود به کودکستان بیاورید. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردند به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ 



نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:53 توسط اقلیما| |



نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:54 توسط اقلیما| |

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش میآید و می خواهد بداند که نجس ترین چیز ها در دنیای خاکی چیست؟ برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترین ها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و با هرکسی که بداند تمام تاج و تختش را به او بدهد. وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جست و جو از افراد مختلف به این نتیجه می رسد که با توجه به حرف ها و صحبت های مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد. عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سوال کنم. شاید جواب تازه ای داشت. بعد از  صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد. چوپان هم می گوید تو باید مدفوعت را بخوری! وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد. ولی چوپان به ائ می گوید تو می توانی من را بکشی، امامطمئن باش پاسخی را که پیدا کرده ای غلط است. تو این کار را یکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را یکش. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد، سپس چوپان به او می گوید: "کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو یه خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است را بخوری" !!!

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:22 توسط اقلیما| |

کسی سنگ پا نمیخواد؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 7:3 توسط اقلیما| |

فعلاً افسرده ام. شاید فردا به مناسبت سومم نوشتم.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:16 توسط اقلیما| |

 

همیشه از تصور اینکه سازنده و نوازنده این نواها و آهنگ‌ها، جایی در زیر همین آسمان نشسته است، احساس شعف می‌کردم. شبی که پس از سالها یه لطف دوستی، به کنسرت او با شهرام ناظری رفتم، تقریبا هیچ نفهمیدم که چه زد؛ بس که خیره شده بودم در سیمای مردی که کودکی و نوجوانی‌ام به شنیدن پرعظمت‌ترین ساخته‌های او سپری شده بود: این همان مشکاتیان است که در آن فیلم با پریسا می‌زد. این همان مشکاتیان است که «بیداد و همایون» را ساخته؛ این همان است که «آستان جانان» را در باغ سفارت ایتالیا نواخته؛ این همان مشکاتیان است که «دود عود» را ساخته؛ این همان مشکاتیان «نوا» است که تصنیف «جان جهان دوش کجا بوده‌ای» را ساخته؛ این همان مشکاتیان «دستان و چهارگاه» است... باری؛ هیچ نفهمیدم در آن کنسرت چه نواخت.

اما حالا، تصور می‌کنم که او در زیر خاک آرمیده و ما را زیر این آسمان، با این همه «بیداد» در جهان، تنها گذاشته است. دریغا مشکاتیان؛ دریغا خلقی که محروم از او گشت ناگهان.

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 22:12 توسط اقلیما| |

از راه تازه رسیده بودم و خسته نشستم تا نفسی تازه کنم که شنیدم استاد مسلم سنتور و آهنگساز عزیزمون درگذشته. خیلی سخته وقتی سازنده ی زیباترین و تاثیرگزارترین قطعاتی که شنیدی و نواختی، دیگه نباشه. حال خوبی ندارم. وقتی خبر فوتش و شنیدم ناخودآگاه گفتم چرا اونایی که آدم آرزوی مرگشون و داره همه عمر طولانی دارندو آدمهای نازنین .....

  افسوس که مردمان دانا رفتند

شیرین سخنان مجلس آرا رفتند


نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 22:5 توسط اقلیما| |


مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو
يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتيدی و خورشيد دميد
گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسيحا به فلک
از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو
تکيه بر اختر شب دزد مکن کاين عيار
تاج کاووس ببرد و کمر کيخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبی گذران است نصيحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
بيدقی راند که برد از مه و خورشيد گرو
آسمان گو مفروش اين عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشه پروين به دو جو
آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت
حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 18:52 توسط اقلیما| |

خوشا آنانکه به نصیحت پروردگار خود در قرآن ندای لبیک گفنتد: «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَة أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَ فُرادى..» برا ی خدا قیام کنید، چه دو نفر چه به تنهايی
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 21:29 توسط اقلیما| |

بسم الله الرحمن الرحیم
اناانزلناه فی لیله القدر
و ماادریک ما لیله القدر
لیله القدر خیر من الف شهر
تنزل الملائکه والروح، فیها باذن ربهم من کل امر
سلام هی حتی مطلع الفجر »
«
ما «آن» را فرود آوردیم درشب قدر
و چه میدانی که شب قدر چیست؟
شب قدر از هزار ماه برتر است
فرشتگان و آن روح دراین شب فرود میآیند
به اذن خداوندشان از هر سو
سلام بر این شب تا آنگاه که چشمه خورشید ناگهان میشکافد


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:22 توسط اقلیما| |


      انسان به مرور تبدیل به فولاد می‌شود، هرگاه که پس از هر گُرگرفتنی به سردی می‌گراید.


نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 15:1 توسط اقلیما| |


... در پی من دوان مشو

    خیز مگیر کمین مکن!

    خسته و بی پام مکن

    زخمی و خونینم مکن ...


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:16 توسط اقلیما| |

دوست دارم بروم سربه سرم مگذارید         گریه ام را به حساب سفرم مگذارید

نیستم اهل زمین باهمه مشکل دارم         پرگرگ است زمین بسته پرم مگذارید

 عشقبازی شما حال  مرا می گیرد           به خدا خسته شدم در به درم مگذارید

بوی کافور گرفتم,لحدم آماده است            دوست دارم بروم سر به سرم مگذارید

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 13:17 توسط اقلیما| |

............مورخين آورده‌اند که وقتي حجاج بن يوسف ثقفي بدستور عبدالملک مروان خليفه اموي، براي ايجاد خفقان و اسکات معترضين، همراه چند جلاد وارد کوفه شد مستقيما به مسجد آمد و مردم را فراخواند سپس بالاي منبر رفت و اعلام داشت «هان‌اي مردم! نه به کودکانتان رحم مي‌كنم ونه به پيرانتان!. بيگناهتان را به جاي گناهکار مواخذه خواهم کرد و به صرف گمان تحويل جلادان خواهم داد(آخذ بالتهمة واقتل بالظنه)، همه اين‌هااز اختيارات من است و هرچه من مصلحت بدانم عين شرع است!!!»
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 16:15 توسط اقلیما| |

می گویند زمان شوروی سابق جنگلی آتش می گیرد. ک گ ب آن زمان یک نفر بی گناه را می گیرد و آنقدر شکنجه می کنند که آخرسر اعتراف می کند که کار اون بوده است. بعد از مدتی شخصی که جنگل را واقعا آتش زده بود را پیدا می کنند. بار دیگر اون شخص بی گناه رو میگیرند. اینبار به این جرم که چرا ک گ ب و حکومت رو گول زدی و دروغ گفتی!!!!
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 18:4 توسط اقلیما| |


Design By : Night Skin