تبليغاتX
پرده پندار

يکي بود يکي نبود.

چوپاني بود که در نزديکي ده، گوسفندان را به چرا مي برد.

مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود.

 چوپان،‌ هر روز که گرسنه ميشد، گوسفندي را ميکشت. کباب ميکرد و خود و بستگانش با آن سير ميشدند.

سپس فرياد ميزد: گرگ. گرگ. اي مردم. گرگ...

مردم ده سرآسيمه ميرسيدند و ميديدند که مانند هميشه، کمي دير شده و گرگ گوسفندي را خورده است.

مردم ده تصميم گرفتند پولهاي خود را روي هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشي ترين و خونخوارترينها.

چوپان به آنها اطمينان داد که با خريد اين سگها، ديگر هيچگاه، گوسفندي خورده نخواهد شد.

هنوز چند روزي نگذشته بود که دوباره، صداي فرياد چوپان به گوش رسيد.. مردم دويدند و خود را به گله رساندند و ديدند گوسفندي خورده شده است.

يکي از مردم، به بقيه گفت:

ببينيد. ببينيد. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هايي از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقي است.

بقيه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فرياد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگيريد...

ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغيير کرد. چهره اي خشن به خود گرفت. چوب چوپاني را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهي ميکردند.

برخي مردم زخمي شدند. برخي ديگر گريختند.

از آن شب، پدرها و مادرها براي بچه ها، در داستانهاي خود شرح ميدادند که:

عزيزان. دورغگويي هميشه هم بي نتيجه نيست. دروغگوها ميتوانند از راستگويان هم سبقت بگيرند. خصوصاً وقتي پيشاپيش،  چوب، گوسفندها و سگهاي نگهبانتان را به آنها سپرده باشيد


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:30  توسط اقلیما  | 

گربه به پرتگاهی میرسد، اما به راه رفتنش ادامه میدهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده میگیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز میشود که به پایین نگاه میکند و ژرفای دره را میبیند.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 20:19  توسط اقلیما  | 


باز این چه ابر بود که مارا فرو گرفت
تنها نه من، گرفتگی عالم است این
یکدم نگاه کن که چه بر باد می‌دهی
چندین هزار امید بنی آدم‌ است این



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 15:33  توسط اقلیما  | 

در کوی تو معروفم

از روی تو محروم

گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده

...

رفتیم

دعا گفته و

دشنام شنیده

...

"سعدی"
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:52  توسط اقلیما  | 

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست. و اين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 20:10  توسط اقلیما  | 

نمی‌دانم این زندگی کلاً به چه دردی می‌خورد که داریم انجامش می‌دیم. به نظر من که مطلقاً پوچ و بی‌معنی است. حتّی در قدسی‌ترین و معنوی‌ترین حالتش هم پوچ است. کاش می‌شد انجامش نداد یا پاک و پاکیزه و بی‌دردسر تمامش کرد. اگر خداوند امکان عدم شدن و از دایره‌ی وجود این‌جهانی و آن‌جهانی حذف شدن را برایم می‌گذاشت، دریغ نمی‌کردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 14:12  توسط اقلیما  | 

«یک روز از خواب پا میشی ، می بینی رفتی به باد!

هیچکس دور و برت نیست ، همه رو بُردی ز یاد!»


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 19:52  توسط اقلیما  | 

دراز کشیده ام، چشمانم را می بندم تا خود را وادار به خواب کنم. افکار زیادی توی سرم در حال رفت و آمد است، به روزی که گذشت فکر می کنم و به روزهایی که می گذرد. روزهای هفته را مرور می کنم .

 شنبه، شنبه هایی که همیشه رسم است شروع باشد، شروع کاری که همیشه پشت گوش انداختی، شروع هفته ای که باید تا می توانی بدوی.

یکشنبه ها، که همیشه بهترین و بدترین اتفاقات زندگیم در این روز بوده، یکشنبه هایی که همیشه در خیالم سفید است، یکشنبه هایی که هنوز خیلی مانده تا آخر هفته.

نمی دانم چرا روزهای زوج هیجان انگیزتر است،با اینکه سه روز از شروع هفته گذشته ولی دوشنبه است!

امروز دوشنبه: روزي زوج كه فرد بود!

روزم با درد شروع شد و با غصه تموم .خودمم نمی دونم چرا اين جوري دارم ادامه میدم .

نمي دونم چرا با اينكه اينهمه موفقم، انقدر نا موفقم!؟  25 سالمه. و تو اين سن ، فوق ليسانس دارم، كار دارم، هنرمندم، موسيقي كار مي كنم، خطاطي مي كنم، اهل مطالعه ام، ظاهر زيبايي دارم، تو برخوردام مودب و صميمي هستم، خانواده ي منسجم و خوبي دارم ، مردهاي زيادي بهم علاقه دارند،  ....   ولي با همه  ي اين ها باز ناموفقم.

شاید اگه برای خودم اعتراف کنم که دلیل ناراحتیم چیه مشکلم حل بشه ... هنوز خودمو گول می زنم که مشکلم درسمه ، کارمه ، زندگیمه !!.....میدونم که اینا همش بهونست ! ..شاید غرورم بیشتر از اونی هست که اعتراف کنم که بيخود به چيزايي گير مي دهم كه اول و آخر، مي دونم برام بي فايده است. ولي باز از سرٍگذشت بي لذت شب و روزهام، گير مي دهم. شايد كه اگر لذتي نيست، دردي باشه!



+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 21:24  توسط اقلیما  | 

گاهى چنان بدم... كه مبادا ببينيم
حتى اگر... به ديده رؤيا ببينيم
من صورتم ... به صورت شعرم... شبيه... نيست
بر اين گمان مباش... كه زيبا... ببينيم
شاعر شنيدنى ست... ولى ميل... میل توست
آماده اى كه بشنوى ام... يا ببينيم
اين واژه ها... صراحت تنهايى من اند
با اين همه... مخواه... كه تنها ببينيم

مبهوت مى شوى... اگر از روزنی... شبى
بى خويش... در سماع غزل ها... ببينيم
يك قطره ام... و گاه... چنان موج مى زنم
در خود ...كه ناگزيرى... دريا ببينيم
شب هاى شعر خوانى من... بى فروغ... نيست
اما... تو با چراغ بيا... تا... ببينيم


 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:11  توسط اقلیما  | 


بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 22:12  توسط اقلیما  | 

الهي، خلق شكر نعمت توكنندومن شكر بودن تو،كه نعمت، بودن توست.

                                                                           شيخ ابوالحسن خرقاني

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 10:48  توسط اقلیما  | 

  امسال بوی عید نمیاد

ماهی قرمز هست

سبزه هم هست


  اما انگار عيدي در راه نيست


  بوی گوگرد

  بوی دود

بوی چهارشنبه سوری.

باز هم دلتنگي آخر سال و دلشوره اول سال

  اما انگار عيدي در راه نيست


    اصرار نكن... بوي عيد نمياد!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:53  توسط اقلیما  | 

چرا هر جایی که فقر است مذهب هم هست و هر جایی که مذهب هست فقر هم هست؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 8:53  توسط اقلیما  | 

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ

نتيجه
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد

هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!
 
 

 

 


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 16:14  توسط اقلیما  | 

 


پرنده ها

به تماشاي بادها رفتند

 شكوفه ها

به تماشاي آب هاي سفيد


و یاد مهر تو

ای مهربان تر از خورشید


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 22:21  توسط اقلیما  | 

جز به يکى از اين سه نفر حاجت مبر: به ديندار، يا صاحب مروت، يا کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 22:10  توسط اقلیما  | 

می دانی نسبت بین من و تو مثل چی می ماند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:41  توسط اقلیما  | 

دکتر علی شریعتی :

مردها نامرد ترین موجوداتند ، تا زمانی عشق می ورزند که بدانند زن اسیر آنها نشده و هنگامی که قلب زن را تسخیر کردند  با تمام مردانگی ، نا جوانمردی میکنند !!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 11:13  توسط اقلیما  | 

"زن کودکی است که با اندک تبسم خندان و با کمترین بی مهری گریان می شود"
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 19:14  توسط اقلیما  | 

در فلسفه گاهی شعرهای لطیفی هست. مثل این حرف که می گه خداوند از شدت ظهورش مخفی است. در واقع مفهوم این حرف اینه که خداوند اون قدر هست که گویی نیست. اون قدر حضور داره که انگار غایبه. اصلا غیبتش به دلیل شدت ظهورشه می گن خدا مثل یک صدا ست که از اول آفرینش تا آخر اون با یه حالت پیوسته در هستی نواخته می شه. چنین صدایی رو تا قطع نشه کسی نمی تونه بشنوه. در واقع دائمی بودن صدا مانع شنیدنش می شه شاید به همین دلیله که ما نمی تونیم خداوند رو درک کنیم به نظر من این خیال انگیزترین شعری یه که انسان در طول تاریخ سروده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 20:33  توسط اقلیما  |