تبليغاتX
پرده پندار


پرده پندار

نشسته بودم با تنهایی خود که سکوت شکست. نشسته بودم و سرم به کارهای روزمره گرم بود به جمع کردن این مدرک و آن مدرک. سرگرمی هایم همه جوره از راه رفتن تا کتاب خواندن و درس دادن و درس خواندن. از دویدن روی پله ها تا سگ دو زدن و جور کردن شرایط انجام کارهای پروژه. سلام کردن های هر روزه و سمینار دادن و نوشتن و نوشتن و نوشتن. جلسات شعر خوانی و سنتور زدن و خط نوشتن و هر چه تو اسمش را بگذاری روزگار گذراندن. من مانده بودم ساکن و بی حرکت من از دویدن پی زندگی با معیارهای گذشته ام دیگر دل کنده بودم و آن روزگار پذیرفته بودم که دنیای من همین است و من باید با این روزهایم همنشین شوم. مثل سنگفرشی که رویش بگذرند و گذر آدمها را حس کند هر کدام با دردی روی تن. دل خوش نبودم و بودم. خود را به گذر لحظه ها سپرده بودم و آنقدر زمانم را پر، که لحظه ای خیالم دوباره پر نکشد به هوایی و هوسی...

حالا همه چیزم دگرگون شده و من نه من سالهای پیشم و نه من گذشته های دور. نه آنکه بی خیال عبور لحظه ها بود و در تکاپوی مدام هر جا سرک میکشید و نه منی که به سکوتی دلبسته و در انتظار. همه چیز آویزان یک انتخاب است یک دل به دریا زدنی دردناک همه چیز آشفته من و دستهایم و لحظه هایی که در مشت پنهان کرده ام.

من از بازگشتن به آن روزها و آن روزهای دورتر میترسم. من هراس دارم که روزم شروع شود به سلام و تمام. و یا به گذشته های دور برسم دوباره و آمدنی لذت بخش را انتظار بکشم. من توان افتادن و از نو برخاستن را ندارم نه جراتی نه جسارتی هست دیگر که بهم بریزد امروز را و شیشه ای بشوم شفاف و آماده برای طرحی نو. بگذار صادق باشم دیگر دلم با من همپا نیست. سر خود گرفته و راه خود می رود بی من بی من! و سلولهایم خسته از همراهی است.

این روزها یم همان هست که بود. انگار کن زندگی می کنم. میشویم، میپوشم، میخورم، میپزم، میخوانم، مینویسم ... بگذر از اینکه دیگر سالهاست پایم به شب شعری باز نشده، بگذر که ماههاست خط ننوشته ام و سنتورنزده ام نرقصیده ام.مدتهاست کوه نمی روم. اما سرگشتگی ام بیش از همیشه است و همین مرا کلافه کرده. بی ثباتی مطلقی که ندانی کجای زمین و آسمانی و به کدام دسته از این مردم که هر روز می بینی تعلق داری. دراز می کشی رو به باغچه و به خودت نق میزنی که باید بلند شوم باید بنویسم باید بخوانم. و چشمهای عده ای به دستهای من است و لحظه های جوانی شان را حیف می کنم! ماههاست که دستم به نوشتن نیست باید برخیزم تاوان سرگشتگی ام گردن روزها و امیدواری آنها نیست. تنم تابی میگیرد و مور مور میکند و دوباره میخ گلها میمانم. آسمان هم ابری است و باران میزند مدام.

مثل اینکه خودت نباشی و تو را مجبور کرده باشند یکی دیگر را هم دنبال خود بکشی با همه آن شکستگی. و هی کوچه های بن بست را طی کنی. برگردی و ببینی سایه هنوز با تست و امیدش به پاهای تو.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 17:56 توسط اقلیما| |

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که اگه کاری می کنیم برای ما سادست! درحالیکه ممکنه کس دیگه رو خیلی آزرده کنه و تبدیل به خاطره بدی بشه براش.چون ما از گذشته دیگران خبر نداریم. يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 15:43 توسط اقلیما| |

این هم تکه هایی از کتاب روی ماه خداوند را ببوس.












دیشب وقتی داشتم میرفتم خونه طرف عباس آباد، زنی گفت الهیه و من زدم روی ترمز. انگار کسی به من گفت مواظب باش، مواظب زنه باش! زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میرداماد حرفی نزد . اون جا بود که گفت مرده شوره همه دنیا و آدمای کثافتشو ببرن. گفت دلش میخواد یه مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره راحتش کنه.

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 15:20 توسط اقلیما| |

خواندن " روی ماه خداوند را ببوس!" بعد از تماشای "خیلی دور خیلی نزدیک" – فیلمی که بی‌دلیل دوستش داشتم- خیلی به من چسبید.
قبل از خواندن کتاب، اول پشت جلد کتاب را نگاه کردم که در مورد تجلی خدا بر کوه نزد قوم موسا نوشته بود. بعد کتاب را که باز کردم این سرآغاز را خواندم: "هر کس روزنه‌ای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود." و همینها کافی بود تا مطالعة بی‌وقفة کتاب را شروع کنم. نمیدانم "روی ماه خداوند..." جزو چه سنخ کتابهایی است: دینی یا فلسفی؟ به نظرم بیشتر "دینی" است.



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 15:8 توسط اقلیما| |

اون درخت از کمر شکسته رو می بینید؟حقیقتش اون
زیباترین اثر کاریکاتور جهان به اعتقاد همه کارشناسان است.
این طنز سیاه اثر ارد بزرگ است.
با نام (( گرچه کمرت شکست اما یادت همچنان باقیست ))
این اثر نشان می دهد درختی از کمر شکسته اما برگهایش همچنان سرفراز ایستاده اند و این همان خاطره ما از حیات برگهای خاطرهاست .
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 17:31 توسط اقلیما| |

بگذار تا مقابل روی تو بگذريم
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم


شوقست در جدايی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نياوريم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستريم
ما را سريست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم
گفتی ز خاک بيشترند اهل عشق من
از خاک بيشتر نه که از خاک کمتريم
ما با توايم و با تو نه ايم اين بلعجب
در حلقه ايم با تو و چون حلقه بر دريم
نه بوی مهر میشنويم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروريم
از دشمنان برند شکايت به دوستان
چون دوست دشمنست شکايت کجا بريم
ما خود نمیرويم دوان در قفای کس
آن میبرد که ما به کمند وی اندريم
سعدی تو کيستی که در اين حلقه کمند
چندان فتاده اند که ما صيد لاغريم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 16:2 توسط اقلیما| |

یک عشق بزرگ که مثل صاعقه به طور ناگهانی از راه میرسد در یک چشم بهم زدن زن را از هر نوع ممنوعیت و هر نوع حجب و حیایی می رهاند و دختر دقیقا به همین خاطر که پاک و بی گناه است با مهارت یک دختر جلف خودش را به معشوق تسلیم می کند !
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 18:4 توسط اقلیما| |

کتاب "پیامبر کفرگوی" نبشته ی آقای اردلان عطارپور از انتشارات فراروان را دوباره خواندم و باز لذت بردم. کتاب داستانی یا گزارشی است از جمله ی معروف نیچه که گفت : "خداوند مرده است!" و واکنش هایی که در میان مردم برمی انگیزد. شما چطور؟ اگر به شما چنین بگویند و راست باشد چه خواهید کرد؟
نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 14:11 توسط اقلیما| |

فیلسوفها تنها ترین آدمهای دنیا هستند. دائماً به مسائلی فکر میکنند که مسأله مردم نیست. به مسائلی که ابدی و ازلی است. زندگی خودشان را دارند. برای همین چون چند نفری جایی گرد میآیند، شروع به بحث و جار و جنجال میکنند. به خصوص اگر بحث به نیچه بکشد که همیشه بحث انگیز بوده است.

همیشه عده ای او را فیلسوف، جمعی هم شاعر و بعضی هم دیوانه دانسته اند. هیچ کدام قادر به قانع کردن یکدیگر نیستند. انگار هر سه باید باشند. انگار هر سه جزء نیچه است. در مشهورترین عبارت نیچه هم هر سه این حالات دیده میشود. منظور آن عبارت وحشتناک است که گفت: «خداوند مرده است.»
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 12:52 توسط اقلیما| |

من چگونه ستایش کنم آن چشمه را که نیست ؟
من چگونه نوازش کنم این تشنه را که هست ؟
من چگونه بگویم که این خزان زیباترین بهار ؟
من چگونه بخوانم سرود فتح
من چگونه بخواهم که مهر باشد ای مرگ مهربان
زیباترین بهار در این شهر
زیباترین خزانست
من چگونه بر این سنگفرش سخت
با چه گونه گیاهی نظر کنم
با چگونه رفیقی سفر کنم
من چگونه ستایش کنم این زنده را که مرد ؟
من چگونه نوازش کنم آن مرده را که زیست ؟
پرنده ها به تماشای بادها رفتند
شکوفه ها به تماشای آبهای سپید
زمین عریان مانده ست و باغهای گمان
و یاد مهر تو ای مهربانتر از خورشید
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 19:8 توسط اقلیما| |


... و اكنون ، ابراهيمي ، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌اي .
اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيبايي‌ات؟ و ....
من چه مي‌دانم؟ اين را بايد خود بداني و خدايت. من فقط مي‌توانم نشاني‌هايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي‌كند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگي‌اش نمي‌گذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويل‌هاي مصلحت‌جويانه و ... به فرار مي‌كشاند و عشق به او كور و كرت مي‌كند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد يا يك شيئي، يا حالت، يا يك وضع، و يا حتي يك نقطه ضعف! تو خود آن را هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه: ذبح گوسفند به جاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي !!!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 18:30 توسط اقلیما| |

... خدایا ، اندیشه و احساس مرا در سطح پایین میار که زرنگی های حقیر و پلید و نکبت بار شبه آدمیان اندک را متوجه شوم ... چه ، دوست تر دارم بزرگواری گول خور باشم تا همچو اینان کوچکواری گول زن ...
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 14:49 توسط اقلیما| |

اه . لعنتی . فکرا تو مغزم دارن دیوونم می کنن. گفتم بیام بنویسم شاید یه کم مرتب شن. حالا میبینم که نمی تونم.نمی شه. همشون با هم می خوان بیان رو کاغذ. حس آدماییو دارم که لکنت گرفتن و نمی تونن حتی اسمشون رو هم تلفظ کنن. دلم می خواد همشونو با یه حرکت بندازم دور. همیشه خواسته بودم ازش که منو با رنج عزیزام امتحان نکن. ولی چرا آخه اینجوری؟خسته ام؟

چرا بعضی چیزا یا حتی آدما از دور اینهمه دل می برن ولی وقتی بهشون نزدیک میشی یا درگیر رابطشون می شی می خوره تو ذوقت؟ هان؟

چرا انقدر همه جیز پیچیده شده؟ به قول یکی: خدایا یه زمین و 4 تا آدم حسابی بهتر نبود از اینهمه بدبختیو آدمای بد و شرایط بدتر؟ ها؟

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 15:6 توسط اقلیما| |

توضیحی که در ادامه پست سیذارتا میارم بنا به درخواست یکی از دوستان است که گفته بودند "راه رستگاری سیذارتا در نهایت چه بود؟" :

سیدارتا شناختی را که به دنبالش بود از طریق آموزش به دست نیاورد و سیر و سلوک خود را ادامه داد تا با آن زن زیبا آشنا شد و زندگی را براساس حواس تجربه کرد و بعد از آن دیگر زندگی برایش منزجر کننده شد، ولی در درون خود همواره شمن باقی مانده بود. زندگی جدیدی را شروع کرد و رمز رود را آموخت. وقتی سیدارتا با دقت صدای رود را گوش می‌‌کرد، دریافت که همه چیز به هم وابسته است؛ صدا ها، اهداف، رنج ها، میل ها، خوبی‌ها و بدی ها، همه اینها در واقع همان دنیا است، موزیک زندگی است و ناگهان به یاد کلامی در دعای برهمنان می‌‌افتد که انسان را به ادامه راه و رسیدن به کمال فرامی خواند. در واقع سیدارتای هرمان هسه، هماهنگی دنیا را دوباره بازیافته است.سیدارتا در زبان سانسکریت، نام کسی است که به هدفش رسیده است. • نتیجه هدف اصلی سیدارتا این است که به «من» زمینی غلبه کند تا خویشتن خود را بشناسد. در هر انسان دو گونه «من» وجود دارد: «من ذهنی» که قابل تغییر است و «من دومی» آنی است که با اولی ادغام است و «من شخصی» نیست، بلکه بخشی از خداست که در واقع خویشتن است که سیدارتا می‌‌خواهد به آن برسد. سیدارتا به دنبال وحدت «فکر و زندگی»، «روح و طبیعت» است.فقط در این صورت یک زندگی حقیقی و سپس فکر حقیقی ممکن است، به این دلیل هم سیدارتا نمی‌تواند آموزش را بپذیرد. آموزش از خارج داده می‌شود، نمی‌تواند با درون ارتباط برقرار کند، آن آموزش فقط برای کسی مفید واقع می‌شود که خودش تجربه کرده باشد. بیداری سیدارتا، یک بیداری در جهت «من» است؛ منی که تاکنون از آن فرار کرده است و فقط احتیاج دارد که مطیع آوای درون خود باشد. سیدارتا در واقع هنرمند و بازیگر زندگی شخصی خودش است. در انتها در کنار رود آخرین بیداری او است که خود را کاملاً جدا از زندگی گذشته اش حس می‌کند و به شناخت می‌‌رسد.رود نمادی است که در آن وحدت، محسوس و قابل تجربه است. در رمان سیدارتا، موضوع تماماً سر این مسئله است که راه را در شناخت خویشتن، خود انسان باید پیدا کند. اگر بخواهیم از راه سیدارتا صحبت کنیم، از خانه پدری تا رود است؛ یعنی سمبل طبیعت.نویسنده، این داستان را به عنوان تصویر قطعی اعتقادات مذهبی اش قلمداد کرده است. سیدارتا یک نوع فضیلت به نظر نمی‌رسد. بلکه هماهنگی جزء با کل، با تمامیت، با وحدت است.

نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 12:21 توسط اقلیما| |

  

    آن شخص ... توبه کرد و عزم حج کرد ... در عبور از بادیه ای،پای آن مرد را به خار مغیلان بشکست.

قافله رفته ، و او بر خاک مانده در آن حال نومیدی،دید که آینده ای(کسی که میآید)،از دور میآید

{به دعا}گفت:

       ــ خدایا به حرمت این خضر که میآید مرا خلاص کن!که تا جان در تن دارم خدمت او کنم

{آن رهرو}پای شیخ را در هم بست تیمار کرد و او را به کاروان رساند.

شیخ در حال گفت:

      ــ بدان خدائی که بی هنباز(شریک)است،بگو کیستی که این فظیلت توراست.؟

او دامن بر میکشید،و سرخ می شد ، و می گفت:

     ــ ترا با این تجسس، چه کار است ؟ از بلا خلاصی یافتی و به مقصود رسیدی !

مبارکت باد ... مارا وانهان به خویش...!

گفت:

     ــ به خدا دست از تو ندارم ، تا نگویی!

                     گفت:

                                      من ابلیسم !...))...

اگر آدمی ، خود پاک باشد ، ((ابلیس))را چه یارای آنست

                                   که گرداگرد او گردد و او را  آزار رساند

                                                                                   از خط نوشته های .خط سوم.

نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 11:33 توسط اقلیما| |

سکوت است. سکوت مطلق. و اینجا بالای این قله در اوج اوج تنها منم. تنها من. اینجا هوا سرد است. مه است. باد و بوران است و سکوت_ سکوت کوهستان. برای من _ مسافر تنها _ اینجا بهترین جای زمین است. سنگ را در دستت می فشاری. سخت است به همان سختی بودن و تو آن را نمی خواهی. رهایش می کنی . می افتد. به سوی دره می رود. دره ای در مه پوشیده. شاید ته ته -آن پایین رودی در جریان باشد. قرن ها می گذرد و تو صدای رسیدن سنگ را به ته دره نشنیده ای .وای چقدر در اوجی! اما نه گوش کن. صدایش آمد. انگار ب ته دره رسید به رود خورد و طنین انداز صدایش به تو رسیده. صدای مرگ میدهد. و حالا نوبت توست. رها شو. مثل همان سنگ و قرن ها در راه رسیدن به ته دره بمان و آنگاه که به رود رسیدی آوای مرگ تو نیز طنین انداز خواهد شد.
برو
نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:22 توسط اقلیما| |

برو
خدا به همراهت
تو ای ز جان گرامی تر .....
مسافر عزیزم
تو هم به یاد من باش.
نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:8 توسط اقلیما| |

یه زخم کهنه روی بالم...یه آسمون که چشم به رام نیست...
به غیر واژه غریبی...چیزی توی ترانه هام نیست....
حتی یه آینه پیش روم نیست...که اسممو یادم بیاره...
تنها ترین مسافر شب...تو خلوتم پا نمیذاره...
ازم نخواه با تو بمونم ! تو هیچی از من نمی دونی
اگر بگم راز دلم رو...تو هم کنارم نمی مونی...
دل من از نژاد عشــــــقه، از تو و از ترانه لبریز
یه دنیا غم توی صدامه، مثه سکوت تلخ پاییز
من یه پرنده غریبم من از نژاد آسمونم
میون اینهمه ستاره من یه شهاب بی نشونم

نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 17:32 توسط اقلیما| |

ی «سیدارتا» پسر برهمنی است که در کرانه رودخانه و در کنار زورق‌ها پرورش می‌‌یابد. دوستی دارد به نام گوویندا که با هم به درس‌های پدر و فرهیختگان و افراد دانا گوش می‌‌دهند. پدر از اینکه پسرش ولع یادگیری دارد بسیار خشنود است و وجود مادر مملو از عشق به سیدارتا. دوستش، گوویندا هم رفتار و روح و افکار والای او را دوست دارد اما سیدارتا احساس رضایت نمی‌کرد و روحش آرامش نداشت. احساس خلایی در زندگی داشت، و البته با گوش کردن به تعلیمات افراد دانا و روشنفکر نیز روحش اقناع نمی‌شد و آرامش واقعی را به دست نمی‌آورد. به خدا و آفرینش دنیا می‌‌اندیشید. او باید خویشتن خویش را می‌‌یافت. با دوستش تمرین می‌‌کردند که در خویشتن خویش غرق شوند و تصمیم گرفتند که از خانه پدری بروند و شمن شوند و به ریاضت بپردازند.زندگی معمولی دیگر برای او مفهومی نداشت، دنیا برایش تلخ بود و به ریاضت پرداخته بود. سیدارتا تنها یک هدف داشت؛ تهی شدن از هر چیز: از آرزو، شادمانی و از رنج و اگر به نفس غلبه می‌‌کرد، همه چیز در او بیدار می‌‌شد و در خویشتن خویش غرق می‌‌شد و سیذارتا غرق شدن در خویشتن خویش را از شمن‌ها آموخت. حس‌ها و خاطرات را در خود می‌‌کشت و به جانور و سنگ تبدیل می‌‌شد، اما دوباره به خود می‌‌آ مد، هزاران بار از خود گریخته بود و بازگشت او اجتناب ناپذیر بود.اما سیدارتا به این نتیجه رسید که فقط با آموختن نمی‌شود، بلکه باید خودش جست وجو کند. او تصمیم گرفت به محل اقامت بودا برود و شاگرد او شود.گوتاما؛ یعنی همان بودا، طریقه رهایی از رنج را یعنی رهایی از رنج این جهان و زندگی را آموزش می‌‌داد.کسانی که راه بودا را پیش گرفته بودند، رستگار می‌‌شدند. ولی سیدارتا آنجا را هم ترک کرد و راه خویش را دنبال کرد. او به بودا می‌‌گوید که حرف هایش را گوش کرده و مقصود او را، که رهایی از رنج است، دریافته و اینکه دریافته است که بودا به بالاترین مقصود رسیده و به این مقصود با جست وجوی خود رسیده است و نه از راه درس.سیدارتا می‌‌خواهد این راه را طی کند و بر خویشتن خویش چیره شود.پس با خود می‌‌اندیشد و پی می‌‌برد که آن چیزی که معلمان نتوانستند به او بیاموزند، خویشتن بود. او فهمید که راز خود را از خود باید یاد گیرد و شاگرد خود باشد.سیدارتا اکنون جهان را شناخته و می‌‌خواست جای خود را در این جهان پیدا کند و به دنبال آنچه درونش به او دستور می‌‌دهد، برود. سیدارتا با زنی زیبا آشنا می‌شود و زندگی مادی را تجربه می‌کند. در کنار این زن، دوست داشتن، مهرورزی و خوشی‌ها را می‌‌آموزد تا اینکه شبی خوابی می‌بیند و این زمانی است که تقریباً جوانی اش سپری و موهایش سفید شده است. او خواب می‌بیند که پرنده‌ای که این زن زیبا داشت در لانه اش مرده و سیدارتا آن را بیرون می‌‌آورد و دور می‌‌اندازد. گویی هر چه در درون خود، نیکی داشته، بیرون ریخته است و ترس وجودش را فرا می‌گیرد و حس می‌کند تمام زندگی اش را بیهوده سپری کرده است.بعد از این خواب، آن زن را ترک می‌کند. سیدارتا در واقع دیگر به مرگ خود راضی بود.سیدارتا دیگر حاضر نیست بیش از این بار زندگی بی محتوای خود را به دوش بکشد و می‌‌خواهد به حیات خود خاتمه دهد، اما در ساحل رودخانه ناگهان به یاد کلامی در دعای برهمنان می‌‌افتد که انسان را به ادامه راه و رسیدن به کمال فرا می‌‌خواند. در این هنگام از اندیشه خام خود منصرف می‌شود و سیدارتا خود را باز می‌‌شناسد.او باز هم توانسته بیندیشد و ندای درونش را بشنود و به دنبال آن بیاید. آن چشمه پاک هنوز در درون او زنده بود. آری، سیدارتا دریافت که ندای درون او درست بود. هیچ معلمی نمی‌توانست راه رستگاری را به او نشان دهد، او باید خود تجربه می‌‌کرد و به ناامیدی می‌‌رسید و دوباره زندگی نوین خود را آغاز می‌‌کرد. بالاخره سیدارتا در ساحل رودخانه می‌‌ماند.سیدارتا زندگی اش را برای مردی تعریف می‌کند و او به سیدارتا می‌‌گوید که رود با او سخن گفته است.روزی می‌‌رسد که افرادی از رودخانه می‌‌خواهند عبور کنند تا نزد گوتاما بروند؛ زیرا او در بستر مرگ است و یکی از آنها زن زیبا با پسرش است که جزء رهروان گوتاما شده است. این پسر در واقع پسر خود سیدارتا است، اما در راه این زن زیبا دچار مارگزیدگی می‌شود و می‌‌میرد و سیدارتا پی می‌‌برد که پسربچه، پسر خود او است. پسر را نزد خود نگه می‌‌دارد، اما چون پسرک به آن زندگی عادت نداشت، روزی سیدارتا را رها می‌کند و از آنجا می‌رود.سیدارتا به دنبال او می‌رود ولی او را پیدا نمی‌کند و باز می‌گردد، ولی در تمام این مدت به یاد یگانه فرزندش است تا اینکه تصمیم می‌گیرد به دنبال او برود و وقتی به رود نگاه می‌کند و خم می‌شود، چهره خود را می‌بیند که سیدارتا را به یاد چهره پدرش می‌‌اندازد و روزی را به یاد می‌‌آورد که پدرش را رها کرد و به زاهدان پیوست و پی می‌‌برد که پدرش هم همان درد را چشیده بود که او اکنون برای پسرش می‌‌کشد.سیدارتا با صحبت کردن با مرد و گوش سپردن به آوای رود، آرامش درونی خود را باز می‌‌یابد و درمی یابد که اگرچه آب همواره در گذر است، اما همیشه نیز پابرجا است. این درس بزرگی برای سیدارتا است. او اکنون راه رستگاری را یافته است.
نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 11:48 توسط اقلیما| |

اوضاع خراب است. نیمکره چپ و راستم بدجوری قاطی کرده!(حالم خوب است اما ......)
گاهی فکر می کنم شاید اشتباه کردم. اشتباه کردم که آمدم!
گاهی فکر می کنم شاید اشتباه کردم رفتم ریاضی فیزیک! اما می دانم که برای رشته های دیگر هم ساخته نشده ام. گاهی فکر می کنم بهتر بود می رفتم روانکاوی یا ادبیات!
یا اصولا بهتر بود دانشگاه نمی رفتم و بدون نمره و مدرک برای خودم به صورت نا منظم درس می خواندم.اما من باید دکترای کیهان شناسی بگیرم! من ................. من ................... من......................

همه اینا رو گفتم . ولی تو خودت می دونی که برای اینا نیست که نیمکره ها قاطی کردن!اصلا اینا همه اشتباهی رفتن بود ! اینا بهونه است!
نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 11:6 توسط اقلیما| |

رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
365 حسرت را همچنان میکشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمیگنجم
بیوه ام در جهان نما چشمی که به تکرار میکشد فالم
یک نفر از غبار میآید مژده تازه تو تکراری است
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ازداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمیدانم از چه میخندم هم نمیدانم از چه مینالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمدند . چهره هایی که غرقشان شدم
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمیخوانم
شاید از بس صدایشان زده ام
دوست دارند دوستان . لالم
تنهاییم را با تو قسمت میکنم . سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من . عالمی نیست
غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را بر سفره رنگین خود بنشانمت . بنشین . غمی نیست...
حوای من . بر من مگیر این خودستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه . فقط یک لحظه خوب من بیاندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل با باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم . شبنمی نیست
شاید به زخم من که میپوشم ز چشم شهر آنرا
در دستهای بینهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید . هزاران شاید دیگر
اگر چه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 15:58 توسط اقلیما| |

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست که قربانيت کنند
نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 14:19 توسط اقلیما| |



...زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام .

زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو .

مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي .

اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت .
نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 14:16 توسط اقلیما| |

و هو معکم اين ما کنتم

و خداوند با شماست هر کجا باشيد. « حديد/ 4 »
نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 14:15 توسط اقلیما| |

و چگونه مى‏توانى در برابر چيزى كه از رموزش آگاه نيستى شكيبا باشى‏؟! (آيه 68)
نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 14:7 توسط اقلیما| |


Design By : Night Skin