پرده پندار
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که اگه کاری می کنیم برای ما سادست! درحالیکه ممکنه کس دیگه رو خیلی آزرده کنه و تبدیل به خاطره بدی بشه براش.چون ما از گذشته دیگران خبر نداریم. يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . اه . لعنتی . فکرا تو مغزم دارن دیوونم می کنن. گفتم بیام بنویسم شاید یه کم مرتب شن. حالا میبینم که نمی تونم.نمی شه. همشون با هم می خوان بیان رو کاغذ. حس آدماییو دارم که لکنت گرفتن و نمی تونن حتی اسمشون رو هم تلفظ کنن. دلم می خواد همشونو با یه حرکت بندازم دور. همیشه خواسته بودم ازش که منو با رنج عزیزام امتحان نکن. ولی چرا آخه اینجوری؟خسته ام؟ چرا بعضی چیزا یا حتی آدما از دور اینهمه دل می برن ولی وقتی بهشون نزدیک میشی یا درگیر رابطشون می شی می خوره تو ذوقت؟ هان؟ چرا انقدر همه جیز پیچیده شده؟ به قول یکی: خدایا یه زمین و 4 تا آدم حسابی بهتر نبود از اینهمه بدبختیو آدمای بد و شرایط بدتر؟ ها؟ آن شخص ... توبه کرد و عزم حج کرد ... در عبور از بادیه ای،پای آن مرد را به خار مغیلان بشکست. قافله رفته ، و او بر خاک مانده در آن حال نومیدی،دید که آینده ای(کسی که میآید)،از دور میآید {به دعا}گفت: ــ خدایا به حرمت این خضر که میآید مرا خلاص کن!که تا جان در تن دارم خدمت او کنم {آن رهرو}پای شیخ را در هم بست تیمار کرد و او را به کاروان رساند. شیخ در حال گفت: ــ بدان خدائی که بی هنباز(شریک)است،بگو کیستی که این فظیلت توراست.؟ او دامن بر میکشید،و سرخ می شد ، و می گفت: ــ ترا با این تجسس، چه کار است ؟ از بلا خلاصی یافتی و به مقصود رسیدی ! مبارکت باد ... مارا وانهان به خویش...! گفت: ــ به خدا دست از تو ندارم ، تا نگویی! گفت: من ابلیسم !...))... اگر آدمی ، خود پاک باشد ، ((ابلیس))را چه یارای آنست که گرداگرد او گردد و او را آزار رساند از خط نوشته های .خط سوم.
حالا همه چیزم دگرگون شده و من نه من سالهای پیشم و نه من گذشته های دور. نه آنکه بی خیال عبور لحظه ها بود و در تکاپوی مدام هر جا سرک میکشید و نه منی که به سکوتی دلبسته و در انتظار. همه چیز آویزان یک انتخاب است یک دل به دریا زدنی دردناک همه چیز آشفته من و دستهایم و لحظه هایی که در مشت پنهان کرده ام.
من از بازگشتن به آن روزها و آن روزهای دورتر میترسم. من هراس دارم که روزم شروع شود به سلام و تمام. و یا به گذشته های دور برسم دوباره و آمدنی لذت بخش را انتظار بکشم. من توان افتادن و از نو برخاستن را ندارم نه جراتی نه جسارتی هست دیگر که بهم بریزد امروز را و شیشه ای بشوم شفاف و آماده برای طرحی نو. بگذار صادق باشم دیگر دلم با من همپا نیست. سر خود گرفته و راه خود می رود بی من بی من! و سلولهایم خسته از همراهی است.
این روزها یم همان هست که بود. انگار کن زندگی می کنم. میشویم، میپوشم، میخورم، میپزم، میخوانم، مینویسم ... بگذر از اینکه دیگر سالهاست پایم به شب شعری باز نشده، بگذر که ماههاست خط ننوشته ام و سنتورنزده ام نرقصیده ام.مدتهاست کوه نمی روم. اما سرگشتگی ام بیش از همیشه است و همین مرا کلافه کرده. بی ثباتی مطلقی که ندانی کجای زمین و آسمانی و به کدام دسته از این مردم که هر روز می بینی تعلق داری. دراز می کشی رو به باغچه و به خودت نق میزنی که باید بلند شوم باید بنویسم باید بخوانم. و چشمهای عده ای به دستهای من است و لحظه های جوانی شان را حیف می کنم! ماههاست که دستم به نوشتن نیست باید برخیزم تاوان سرگشتگی ام گردن روزها و امیدواری آنها نیست. تنم تابی میگیرد و مور مور میکند و دوباره میخ گلها میمانم. آسمان هم ابری است و باران میزند مدام.
مثل اینکه خودت نباشی و تو را مجبور کرده باشند یکی دیگر را هم دنبال خود بکشی با همه آن شکستگی. و هی کوچه های بن بست را طی کنی. برگردی و ببینی سایه هنوز با تست و امیدش به پاهای تو.
دیشب وقتی داشتم میرفتم خونه طرف عباس آباد، زنی گفت الهیه و من زدم روی ترمز. انگار کسی به من گفت مواظب باش، مواظب زنه باش! زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میرداماد حرفی نزد . اون جا بود که گفت مرده شوره همه دنیا و آدمای کثافتشو ببرن. گفت دلش میخواد یه مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره راحتش کنه.
ادامه مطلب
قبل از خواندن کتاب، اول پشت جلد کتاب را نگاه کردم که در مورد تجلی خدا بر کوه نزد قوم موسا نوشته بود. بعد کتاب را که باز کردم این سرآغاز را خواندم: "هر کس روزنهای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود." و همینها کافی بود تا مطالعة بیوقفة کتاب را شروع کنم. نمیدانم "روی ماه خداوند..." جزو چه سنخ کتابهایی است: دینی یا فلسفی؟ به نظرم بیشتر "دینی" است.
ادامه مطلب
زیباترین اثر کاریکاتور جهان به اعتقاد همه کارشناسان است.
این طنز سیاه اثر ارد بزرگ است.
با نام (( گرچه کمرت شکست اما یادت همچنان باقیست ))
این اثر نشان می دهد درختی از کمر شکسته اما برگهایش همچنان سرفراز ایستاده اند و این همان خاطره ما از حیات برگهای خاطرهاست .
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
شوقست در جدايی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نياوريم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستريم
ما را سريست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم
گفتی ز خاک بيشترند اهل عشق من
از خاک بيشتر نه که از خاک کمتريم
ما با توايم و با تو نه ايم اين بلعجب
در حلقه ايم با تو و چون حلقه بر دريم
نه بوی مهر میشنويم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروريم
از دشمنان برند شکايت به دوستان
چون دوست دشمنست شکايت کجا بريم
ما خود نمیرويم دوان در قفای کس
آن میبرد که ما به کمند وی اندريم
سعدی تو کيستی که در اين حلقه کمند
چندان فتاده اند که ما صيد لاغريم
همیشه عده ای او را فیلسوف، جمعی هم شاعر و بعضی هم دیوانه دانسته اند. هیچ کدام قادر به قانع کردن یکدیگر نیستند. انگار هر سه باید باشند. انگار هر سه جزء نیچه است. در مشهورترین عبارت نیچه هم هر سه این حالات دیده میشود. منظور آن عبارت وحشتناک است که گفت: «خداوند مرده است.»
ادامه مطلب
من چگونه نوازش کنم این تشنه را که هست ؟
من چگونه بگویم که این خزان زیباترین بهار ؟
من چگونه بخوانم سرود فتح
من چگونه بخواهم که مهر باشد ای مرگ مهربان
زیباترین بهار در این شهر
زیباترین خزانست
من چگونه بر این سنگفرش سخت
با چه گونه گیاهی نظر کنم
با چگونه رفیقی سفر کنم
من چگونه ستایش کنم این زنده را که مرد ؟
من چگونه نوازش کنم آن مرده را که زیست ؟
پرنده ها به تماشای بادها رفتند
شکوفه ها به تماشای آبهای سپید
زمین عریان مانده ست و باغهای گمان
و یاد مهر تو ای مهربانتر از خورشید

... و اكنون ، ابراهيمي ، و اسماعيلت را به قربانگاه آوردهاي .
اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانهات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانوادهات؟ علمت؟ درجهات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيباييات؟ و ....
من چه ميدانم؟ اين را بايد خود بداني و خدايت. من فقط ميتوانم نشانيهايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف ميكند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگياش نميگذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويلهاي مصلحتجويانه و ... به فرار ميكشاند و عشق به او كور و كرت ميكند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد يا يك شيئي، يا حالت، يا يك وضع، و يا حتي يك نقطه ضعف! تو خود آن را هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه: ذبح گوسفند به جاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي !!!
سیدارتا شناختی را که به دنبالش بود از طریق آموزش به دست نیاورد و سیر و سلوک خود را ادامه داد تا با آن زن زیبا آشنا شد و زندگی را براساس حواس تجربه کرد و بعد از آن دیگر زندگی برایش منزجر کننده شد، ولی در درون خود همواره شمن باقی مانده بود. زندگی جدیدی را شروع کرد و رمز رود را آموخت. وقتی سیدارتا با دقت صدای رود را گوش میکرد، دریافت که همه چیز به هم وابسته است؛ صدا ها، اهداف، رنج ها، میل ها، خوبیها و بدی ها، همه اینها در واقع همان دنیا است، موزیک زندگی است و ناگهان به یاد کلامی در دعای برهمنان میافتد که انسان را به ادامه راه و رسیدن به کمال فرامی خواند. در واقع سیدارتای هرمان هسه، هماهنگی دنیا را دوباره بازیافته است.سیدارتا در زبان سانسکریت، نام کسی است که به هدفش رسیده است. • نتیجه هدف اصلی سیدارتا این است که به «من» زمینی غلبه کند تا خویشتن خود را بشناسد. در هر انسان دو گونه «من» وجود دارد: «من ذهنی» که قابل تغییر است و «من دومی» آنی است که با اولی ادغام است و «من شخصی» نیست، بلکه بخشی از خداست که در واقع خویشتن است که سیدارتا میخواهد به آن برسد. سیدارتا به دنبال وحدت «فکر و زندگی»، «روح و طبیعت» است.فقط در این صورت یک زندگی حقیقی و سپس فکر حقیقی ممکن است، به این دلیل هم سیدارتا نمیتواند آموزش را بپذیرد. آموزش از خارج داده میشود، نمیتواند با درون ارتباط برقرار کند، آن آموزش فقط برای کسی مفید واقع میشود که خودش تجربه کرده باشد. بیداری سیدارتا، یک بیداری در جهت «من» است؛ منی که تاکنون از آن فرار کرده است و فقط احتیاج دارد که مطیع آوای درون خود باشد. سیدارتا در واقع هنرمند و بازیگر زندگی شخصی خودش است. در انتها در کنار رود آخرین بیداری او است که خود را کاملاً جدا از زندگی گذشته اش حس میکند و به شناخت میرسد.رود نمادی است که در آن وحدت، محسوس و قابل تجربه است. در رمان سیدارتا، موضوع تماماً سر این مسئله است که راه را در شناخت خویشتن، خود انسان باید پیدا کند. اگر بخواهیم از راه سیدارتا صحبت کنیم، از خانه پدری تا رود است؛ یعنی سمبل طبیعت.نویسنده، این داستان را به عنوان تصویر قطعی اعتقادات مذهبی اش قلمداد کرده است. سیدارتا یک نوع فضیلت به نظر نمیرسد. بلکه هماهنگی جزء با کل، با تمامیت، با وحدت است.
برو
خدا به همراهت
تو ای ز جان گرامی تر .....
مسافر عزیزم
تو هم به یاد من باش.
به غیر واژه غریبی...چیزی توی ترانه هام نیست....
حتی یه آینه پیش روم نیست...که اسممو یادم بیاره...
تنها ترین مسافر شب...تو خلوتم پا نمیذاره...
ازم نخواه با تو بمونم ! تو هیچی از من نمی دونی
اگر بگم راز دلم رو...تو هم کنارم نمی مونی...
دل من از نژاد عشــــــقه، از تو و از ترانه لبریز
یه دنیا غم توی صدامه، مثه سکوت تلخ پاییز
من یه پرنده غریبم من از نژاد آسمونم
میون اینهمه ستاره من یه شهاب بی نشونم
گاهی فکر می کنم شاید اشتباه کردم. اشتباه کردم که آمدم!
گاهی فکر می کنم شاید اشتباه کردم رفتم ریاضی فیزیک! اما می دانم که برای رشته های دیگر هم ساخته نشده ام. گاهی فکر می کنم بهتر بود می رفتم روانکاوی یا ادبیات!
یا اصولا بهتر بود دانشگاه نمی رفتم و بدون نمره و مدرک برای خودم به صورت نا منظم درس می خواندم.اما من باید دکترای کیهان شناسی بگیرم! من ................. من ................... من......................
همه اینا رو گفتم . ولی تو خودت می دونی که برای اینا نیست که نیمکره ها قاطی کردن!اصلا اینا همه اشتباهی رفتن بود ! اینا بهونه است!
365 حسرت را همچنان میکشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمیگنجم
بیوه ام در جهان نما چشمی که به تکرار میکشد فالم
یک نفر از غبار میآید مژده تازه تو تکراری است
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ازداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمیدانم از چه میخندم هم نمیدانم از چه مینالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمدند . چهره هایی که غرقشان شدم
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمیخوانم
شاید از بس صدایشان زده ام
دوست دارند دوستان . لالم
تنهاییم را با تو قسمت میکنم . سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من . عالمی نیست
غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را بر سفره رنگین خود بنشانمت . بنشین . غمی نیست...
حوای من . بر من مگیر این خودستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه . فقط یک لحظه خوب من بیاندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل با باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم . شبنمی نیست
شاید به زخم من که میپوشم ز چشم شهر آنرا
در دستهای بینهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید . هزاران شاید دیگر
اگر چه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
گاهي بهانه ايست که قربانيت کنند
...زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام .
زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو .
مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي .
اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت .
و خداوند با شماست هر کجا باشيد. « حديد/ 4 »
| Design By : Night Skin |


