تبليغاتX
پرده پندار


پرده پندار

بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد: «اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سالهاست كه ما پس از شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرائ نوع بستني ، انتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من بتازگي يك خودروي شورولت پونتياك جديد خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچار مشكل شده است.

لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم ، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم ، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم. مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم ، روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:57 توسط اقلیما| |

گيج می خورم بين خستگی و کلمه ها ، کلمه هايی که از من می گريزند ، بعد تا خواب چشمهام را پر می کند ، بر می گردند و قلقلکم می دهند . چراغ را روشن می کنم و بلند می شوم و بازمی نشينم روبروی کامپیوتر . به صفحه اش دست می کشم و می گويم رفيق ، نبينم دلت گرفته باشد . بعضی وقتها توی زندگی آدم هست که همه چيز از روال معمولش خارج می شود تا به روال معمول ديگری تبديل شود ، و اين قصه ادامه دارد . اما در فاصله اين دو معمول ، يک تعليقی هست که توش آدم مثل الان ِ من با کلمه ها و لحظه ها و تصويرها و بوها عالمی دارد. تقويم هم گاهی کش می آيد ، روزها طولانی می شوند از فرط زياده خواهی . يک حرفهايی دارم که هی می آيد نوک زبانم و هی نمی توانم بگويم . هی می گويم باشد برای فردا ، و فردا هی نزديک می شود و هی من گنگ تر می شوم . اين روزها تاب می خورم بين فهرست ناتمام کارهای عقب مانده بسيار ، کارهای شرکت ، مقاله های دانشگاه و تمرین موسیقی و دیدن دوستان و ....... ، و هوای بهاری که به حال خودم می ماند و هنوز نمی داند بايد بتابد يا ببارد . دنبال فرصت های کوچکم برای ديدن آدمهای عزيز، و باز يادم می افتد که مرزها ، روياها را محدود نمی کنند ، تعهدها را هم ، فرهنگها را هم . بعد فکر می کنم به قصه زندگی ها ، به نقطه های اوج و فرود ، به تمام آدمهايی که شناخته ام ، و می بينم زندگی ها انگار کم و بيش به هم شبيه اند . هميشه راههايی هست و انتخابهايی و مسيرهايی که آسان اند و مسيرهايی که سخت اند . انتخابها تمامی ندارند .و من امشب دارم نگاه می کنم به تصوير بزرگ زندگی و کمی هم خنده ام می گيرد . کمی که با فاصله به همه چيزنگاه می کنم ، می بينم که هيچ چيز آن اهميت سابقش را نخواهد داشت وقتی به همه چيز با هم نگاه کنی . زندگی آدمها در عين تفاوت ، در خيلی چيزها به هم شبيه است . هميشه راهها هستند ، هميشه ندانستن هست ، هميشه خطر هست و هميشه ، هميشه آدم آخرش می بيند که چيزی که زندگی آدم را واقعا عوض می کرده ، اين راه و آن راه نبوده ، چگونه رفتن ِ آن راه بوده .همه اينها را می دانم. ، بی ريا و بی قيد و شرط . دارم چيزی می نويسم ، اما نمی توانم تمامش کنم . فردا روز بلندی است .

امشبحال عجيبی دارم . هی هم که به روی خودم نياورم ، می دانم . هی می گذارم برای فردا ، هی از اتفاقها و خبرها حرف می زنم . اما من امشب يکباره بغضم گرفت ، چراغ را روشن کردم و نشستم ، من به خيلی ها مديونم ، به بسيار کسانی که در مسير زندگی ام ظاهر شده اند و از اقبال بلندم هرکدامشان دنيايی نو به زندگی ام آورده اند . به بسيار کسانی مديونم که در راههای پرپيچ ، دستم را گرفته اند و همراهم بوده اند . در تمام پيچ ها ، تمام دوراهی ها ، تمام شبهای بارانی و روزهای آفتابی ، تمام لحظه های سوال و دقيقه های دلتنگی . شبهايی بود که يکباره من بودم و ياد ِ خانه ، يکباره بوی باران مرا می برد . گاهی تصنيفی مرا می برد به کوچه های تنگ ، گاهی هم خستگی امانم را می بريد ، شب می آمدم خانه و فکر می کردم چرا صبح اينقدر نزديک است ، و تنها چيزی که می توانست حريف آن خستگی ها باشد باز کردن اين پنجره بود . گاهی پر از سوال بودم ، گيج و ناتوان از حتی فکر کردن ، گاهی باورم نمی شد که روزگاری پيش از اينها از پس کارهای سخت تری برآمده ام ، يادم می رفت. گاهی هم خوشحالی هایم را دلم می خواست وقت و بی وقت با کسی قسمت کنم ، يا غمهام را ، بی آنکه اختلاف ساعت به يادم بياورد که توی خانه الان شب از نيمه گذشته . گاهی هم احتياج داشتم به يک رفيق صادق که مثل آينه بی تعارف باشد ، بی تعريف و تحسين ، بی مراعات دوری و دلتنگی ام ، بی ملاحظه خستگی ام ، و از سويی هم بی بخل و بی ريا,اينها اما همه نيست . گاهی خشم ديوانه ام می کرد ، دلم می خواست سر دنيا داد بکشم ، سر دنيايی که هيچ چيز ما را به رسميت نمی شناخت ، سر تاريخ که سکوت می کرد و به قهقرا رفتنمان را تماشا می کرد ، حتی گاهی سر خودمان که سرنوشتمان انگار پشيزی نمی ارزيد . گاهی اتفاقهايی می افتاد که من را به بازی می گرفت ، یا باور واقعيتهايی که تلخ بودند . مثل وقتی که حسی خورنده داشت عذابم می داد گيج بودم و باورم نمی شد که زمان و زندگی با آدم کاری می کند که آدم ياد بگيرد هرگز زندگی را پيشگويی نکند ، و به جاش در مسير روزگار جای خودش را توی زندگی پيدا کند نه توی کره جغرافيا . روز به روز فهميدم که هنوز بايد خيلی خودم را محک بزنم تا بشناسم . اين روزها بغضی دارم و حرف نمی زنم . من هم چيزی به روی خودم نمی آورم ، تا وقتی که کلمه ها سرريز کنند . اين آهنگ را هم خيلی دوست دارد ، صدا را بلند می کنم و تکيه می دهم به پشتی صندلی و خودم را می سپارم به نسيم خنکی که از پنجره می آيد تو . شب پر از آهنگ می شود ...

ديگه فرصتی نمونده از تو باز دوباره خوندن

ديگه هيچ بهونه ای نيست برای دوباره موندن ..
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:28 توسط اقلیما| |

اصلا حوصله ندارم. حال خوبی هم ندارم. از طرفی هم باید امروز بنویسم و وب لاگم رو به روز کنم! آخ که نمی دونید چه حال بدیه وقتی میبینید بازدید کنندگان از وب لاگتون زیاد نمی شن یا اگه زیاد می شن نظر نمیدن!! دیشب حدود ساعت 1.30 از خواب بیدار شدم و هرکاری کردم دیگه خوابم نبرد. منم شروع کردم به کتاب خوندن:"آتشی در دل"! جالب بود برام. چند وقتیه که علاقه ای به به خوندن این کتابا که میان توضیح میدن اینکارو بکنی دنیات عوض می شه یا اینکه میگن دنیا و آدما رو اینجوری ببین اونجوری نبین ....... ندارم. ولی این کتاب برام جالب بود. به خصوص یه جمله ای توش بود که به خاطرش دلم خواست این کتاب و به دوست فضانوردم هدیه بدم.اون جمله این بود: "بعضی ها فکر می کنند که هیچ چیزی برای اعتقاد داشتن وجود ندارد!!".
الان همه چیز به نظرم ناجورو بد و زشت و ناخوشایند و دوست نداشتنی میاد! از کارم گرفته تا همکارام تا عطسه های بیگاه هانی و یا حتی کلاسی که می خوام عصری برم!
دارم فکر میکنم که الان حتی از شخصیت خودم هم دل خوشی ندارم! اه اه اه اه .تو چی؟ شاید تو هم حوصله منو نداری! جه برسه به خوندن این حرفا.
یه سری خاطرات بد همینجوری تو کلم دارن رژه میرن. احساس می کنم بیش از همیشه نیاز به دلداری دارم.
حالم اصلا خوب نیست.
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:25 توسط اقلیما| |

"عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست - تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم"
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:13 توسط اقلیما| |

چرخ كه مي چرخد من هم تاب مي خورم، زير و رو مي شوم و باز راه مي افتم.مي بيني؟ بازيگري را ياد گرفته ام. مثل همه آنها كه نگاه مي كنند و مي خندند.
چيزي ته سلولهايم تكان مي خورد و خيال حضورت دستهايم را باز مي كند. مي مانم بي هوا و رها وقتي دور مي شوي و پنجه اي چنگ مي زند، مي كشدم مثل رنگ روي زندگي. پشت سرم خالي است از هر حادثه اي و روبرو مه تا نفسم پيش آمده. دوباره سرم سنگين مي شود و درد مي آيد و در هم مي پيچم .مچاله مي شوم، مثل لكه اي سياه پاشيده روي بهار.
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:1 توسط اقلیما| |

خيابان گردي مي كنم با همه كم صبري ام. صداي آدمها آزارم مي دهند و كوچه ها مي چرخند روي پاهايم.
طراوت لاي انگشتهاي بهار يخ زده انگار.
از دست داده ام تو را. نگذار از دست بروم.
آمده ام اينجا كنار حرم و پاي رفتنم نيست مثل خوابهايم. تو بگو اين بغض ميخ شده روي ديوار دلم را كجا ببرم؟ به هزار چيز از تو گريختم به هيچ از من مگريز.
تمام اين سالها تو به راه بودي و فرض كن من بيراهه. تو با او و من دربدر. تو همه و من هيچ ...
بگو اينهمه نگفتن را چه كنم؟
مانده ام كه تو براني ام؟!
صدايي شده ام كور و بي انعكاس و اينهمه حاصل همه داشته هاي تست و نداشته هاي من.
حالا چه تفاوت مي كند كجا نفس بكشم ؟
روزها با تو ام و بي تو. تو نه مي خواني ام و نه مي شناسي. مي داني در دستهايم چه پنهان كرده ام؟
وقتي تمام من ديوار شد بي هيچ روزنه اي، براي بازگشتن دير است دير!
چه بي تابم و هر لحظه دور ميشوم از سايه دروغين خود. دست و پاي مهرباني مي زني و من پنجره ام را بسته ام با دستهاي تو. چقدر آرام چقدر بي صدا مي روند شكوفه ها به دست باد و هذيانهاي من شده اند مثل نياز.
بهار هم سكوت مي كند آرام مي گذرد بر روزهايم.
اينجا در زادگاهم چقدر خيابانها نا آشنا هستند و من غريبه با تمام دنيا.
كسي دستهايم را گره زده. كسي همه روزهايم را بريده و من بي خيال همه چيز شده ام رها در بهار سالي كه مي آيد و مي دانم آبستن اتفاقاتي است خوش و نا خوش. خواسته و نا خواسته. كاش خدا بتازد و براند تمام سرنوشت را كه با رقم زدن دستهايش عجيب آشنايم. كاش بيايند لحظه ها و بگذرند.

گم كردن لحظه ها باز تكرار مي شوند و چيزي مثل بختك مي افتد روي عقربه ها، سياه و سنگين.
به داد خود نمي خواهي برسي؟

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:38 توسط اقلیما| |

عروس مست ما برای شما باباکرم خواهد رقصید
می خواهم فریاد بلندی بکشم
من فریاد نمی زنم
نجابت همان حماقت است آیا؟
تحمل همان صبر است آیا؟
اعتراض بد است آیا؟
خیانت بدتر است یا اعتراض آیا؟
هیچ کدام آیا؟ هر دو آیا؟
پس بیا فحش بدهیم! من می برم یا تو آیا؟؟
شاید من با اینکه بلد نیستم.
دروغ بهتر است حتما!
اما بلد نیستم به جان تو!
هیچ کدام. نه دروغ و نه فحش!

عشق من رفته به گلستان و من بی تابم تا بیاید!
اما مرا به این کار چه کار است!
می خواهم فریاد بلندی بزنم
سیس!! بچه خواب است!
خوب است گل بکاریم
بعد از عید عروسی داریم
به به! به سلامتی!
همه خواهند رقصید! لباس هایتان را آماده کنید
و او تنهاتر از همیشه میان شما خواهد رقصید
باباکرم هم بلد است
عربی هم تمرین می کند
عروس بابا کرم نمی رقصد اما
چرا!!
همه شما دعوتید!!
این بار عروس می رقصد
گفته است مست خواهم رقصید میان شما
...
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:35 توسط اقلیما| |






پیامی ساده و روشن:



فعلاً قرار است همچنان زندگی کنم.

و تا زنده هستم نسبت به تو احساس دوستی می کنم

و تو را همانگونه که هستی دوست می دارم

و برای همیشه در خدمتت هستم. می توانی این را باور کنی؟

نگرانی هایت را درک می کنم

و هر کاری از دستم برآید برای رفع مشکلاتت انجام می دهم.



پیام دریافت شد؟!
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:31 توسط اقلیما| |

مرا
به تاب ِتحمل فرا بخوان
به صبوری

ز لوح خاطره ام خاطرات تلخ بشوی
از این تکدر دیرینه ام رهایی بخش .....
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:16 توسط اقلیما| |



«تو»، تنها دو حرف
«تو»، یک ضمیر معمولی
ـ که فقط با دو حرف ساده‌ی خود
سرشاری این جهان را از آن من می‌کنی.
«تو»، تنها دو حرف
و من، چو خاک بهاری
به گرمای زندگی‌آفرین تو انس می‌گیرم.
«تو»، تنها دو حرف
ـ که با تکرارت اینک من
طعم خوشبختی را در دهان خود احساس می‌کنم.
جدایی را دهان می‌دوزم تا کلامی نگوید
و اطاعتِ فرمانِ رنج را پا سست می‌کنم.
«تو»، تنها دو حرف
و من، نازنین!
از خودِ خویشتن رها
به خیل نوابغی که خواهند آمد
و قهرمانانی که غبار گشته‌اند
می‌پیوندم.
«تو» تنها دو حرف
و وقتی که ناگهان
رها می‌کنی مرا و دور می‌شوی،
چون خانه‌ی متروکی تَرَک بر می‌دارم؛
دیوارهایم آوار می‌شود و بی‌صاحب؛
و اندوه، چون موریانه‌ها،
در تیر‌ها و ستون‌ها و بامم آشیان می‌سازد.
«تو»، تنها دو حرف
«تو» یک ضمیر معمولی!
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:20 توسط اقلیما| |

در فلسفه گاهی شعرهای لطیفی هست. مثل این حرف که می گه خداوند از شدت ظهورش مخفی است. در واقع مفهوم این حرف اینه که خداوند اون قدر هست که گویی نیست. اون قدر حضور داره که انگار غایبه. اصلا غیبتش به دلیل شدت ظهورشه می گن خدا مثل یک صدا ست که از اول آفرینش تا آخر اون با یه حالت پیوسته در هستی نواخته می شه. چنین صدایی رو تا قطع نشه کسی نمی تونه بشنوه. در واقع دائمی بودن صدا مانع شنیدنش می شه شاید به همین دلیله که ما نمی تونیم خداوند رو درک کنیم به نظر من این خیال انگیزترین شعری یه که انسان در طول تاریخ سروده.
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:18 توسط اقلیما| |


Design By : Night Skin