پرده پندار
لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم ، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم ، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم. مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم ، روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟
ادامه مطلب
امشبحال عجيبی دارم . هی هم که به روی خودم نياورم ، می دانم . هی می گذارم برای فردا ، هی از اتفاقها و خبرها حرف می زنم . اما من امشب يکباره بغضم گرفت ، چراغ را روشن کردم و نشستم ، من به خيلی ها مديونم ، به بسيار کسانی که در مسير زندگی ام ظاهر شده اند و از اقبال بلندم هرکدامشان دنيايی نو به زندگی ام آورده اند . به بسيار کسانی مديونم که در راههای پرپيچ ، دستم را گرفته اند و همراهم بوده اند . در تمام پيچ ها ، تمام دوراهی ها ، تمام شبهای بارانی و روزهای آفتابی ، تمام لحظه های سوال و دقيقه های دلتنگی . شبهايی بود که يکباره من بودم و ياد ِ خانه ، يکباره بوی باران مرا می برد . گاهی تصنيفی مرا می برد به کوچه های تنگ ، گاهی هم خستگی امانم را می بريد ، شب می آمدم خانه و فکر می کردم چرا صبح اينقدر نزديک است ، و تنها چيزی که می توانست حريف آن خستگی ها باشد باز کردن اين پنجره بود . گاهی پر از سوال بودم ، گيج و ناتوان از حتی فکر کردن ، گاهی باورم نمی شد که روزگاری پيش از اينها از پس کارهای سخت تری برآمده ام ، يادم می رفت. گاهی هم خوشحالی هایم را دلم می خواست وقت و بی وقت با کسی قسمت کنم ، يا غمهام را ، بی آنکه اختلاف ساعت به يادم بياورد که توی خانه الان شب از نيمه گذشته . گاهی هم احتياج داشتم به يک رفيق صادق که مثل آينه بی تعارف باشد ، بی تعريف و تحسين ، بی مراعات دوری و دلتنگی ام ، بی ملاحظه خستگی ام ، و از سويی هم بی بخل و بی ريا,اينها اما همه نيست . گاهی خشم ديوانه ام می کرد ، دلم می خواست سر دنيا داد بکشم ، سر دنيايی که هيچ چيز ما را به رسميت نمی شناخت ، سر تاريخ که سکوت می کرد و به قهقرا رفتنمان را تماشا می کرد ، حتی گاهی سر خودمان که سرنوشتمان انگار پشيزی نمی ارزيد . گاهی اتفاقهايی می افتاد که من را به بازی می گرفت ، یا باور واقعيتهايی که تلخ بودند . مثل وقتی که حسی خورنده داشت عذابم می داد گيج بودم و باورم نمی شد که زمان و زندگی با آدم کاری می کند که آدم ياد بگيرد هرگز زندگی را پيشگويی نکند ، و به جاش در مسير روزگار جای خودش را توی زندگی پيدا کند نه توی کره جغرافيا . روز به روز فهميدم که هنوز بايد خيلی خودم را محک بزنم تا بشناسم . اين روزها بغضی دارم و حرف نمی زنم . من هم چيزی به روی خودم نمی آورم ، تا وقتی که کلمه ها سرريز کنند . اين آهنگ را هم خيلی دوست دارد ، صدا را بلند می کنم و تکيه می دهم به پشتی صندلی و خودم را می سپارم به نسيم خنکی که از پنجره می آيد تو . شب پر از آهنگ می شود ...
ديگه فرصتی نمونده از تو باز دوباره خوندن
ديگه هيچ بهونه ای نيست برای دوباره موندن ..
الان همه چیز به نظرم ناجورو بد و زشت و ناخوشایند و دوست نداشتنی میاد! از کارم گرفته تا همکارام تا عطسه های بیگاه هانی و یا حتی کلاسی که می خوام عصری برم!
دارم فکر میکنم که الان حتی از شخصیت خودم هم دل خوشی ندارم! اه اه اه اه .تو چی؟ شاید تو هم حوصله منو نداری! جه برسه به خوندن این حرفا.
یه سری خاطرات بد همینجوری تو کلم دارن رژه میرن. احساس می کنم بیش از همیشه نیاز به دلداری دارم.
حالم اصلا خوب نیست.
چيزي ته سلولهايم تكان مي خورد و خيال حضورت دستهايم را باز مي كند. مي مانم بي هوا و رها وقتي دور مي شوي و پنجه اي چنگ مي زند، مي كشدم مثل رنگ روي زندگي. پشت سرم خالي است از هر حادثه اي و روبرو مه تا نفسم پيش آمده. دوباره سرم سنگين مي شود و درد مي آيد و در هم مي پيچم .مچاله مي شوم، مثل لكه اي سياه پاشيده روي بهار.
طراوت لاي انگشتهاي بهار يخ زده انگار.
از دست داده ام تو را. نگذار از دست بروم.
آمده ام اينجا كنار حرم و پاي رفتنم نيست مثل خوابهايم. تو بگو اين بغض ميخ شده روي ديوار دلم را كجا ببرم؟ به هزار چيز از تو گريختم به هيچ از من مگريز.
تمام اين سالها تو به راه بودي و فرض كن من بيراهه. تو با او و من دربدر. تو همه و من هيچ ...
بگو اينهمه نگفتن را چه كنم؟
مانده ام كه تو براني ام؟!
صدايي شده ام كور و بي انعكاس و اينهمه حاصل همه داشته هاي تست و نداشته هاي من.
حالا چه تفاوت مي كند كجا نفس بكشم ؟
روزها با تو ام و بي تو. تو نه مي خواني ام و نه مي شناسي. مي داني در دستهايم چه پنهان كرده ام؟
وقتي تمام من ديوار شد بي هيچ روزنه اي، براي بازگشتن دير است دير!
چه بي تابم و هر لحظه دور ميشوم از سايه دروغين خود. دست و پاي مهرباني مي زني و من پنجره ام را بسته ام با دستهاي تو. چقدر آرام چقدر بي صدا مي روند شكوفه ها به دست باد و هذيانهاي من شده اند مثل نياز.
بهار هم سكوت مي كند آرام مي گذرد بر روزهايم.
اينجا در زادگاهم چقدر خيابانها نا آشنا هستند و من غريبه با تمام دنيا.
كسي دستهايم را گره زده. كسي همه روزهايم را بريده و من بي خيال همه چيز شده ام رها در بهار سالي كه مي آيد و مي دانم آبستن اتفاقاتي است خوش و نا خوش. خواسته و نا خواسته. كاش خدا بتازد و براند تمام سرنوشت را كه با رقم زدن دستهايش عجيب آشنايم. كاش بيايند لحظه ها و بگذرند.
گم كردن لحظه ها باز تكرار مي شوند و چيزي مثل بختك مي افتد روي عقربه ها، سياه و سنگين.
به داد خود نمي خواهي برسي؟
می خواهم فریاد بلندی بکشم
من فریاد نمی زنم
نجابت همان حماقت است آیا؟
تحمل همان صبر است آیا؟
اعتراض بد است آیا؟
خیانت بدتر است یا اعتراض آیا؟
هیچ کدام آیا؟ هر دو آیا؟
پس بیا فحش بدهیم! من می برم یا تو آیا؟؟
شاید من با اینکه بلد نیستم.
دروغ بهتر است حتما!
اما بلد نیستم به جان تو!
هیچ کدام. نه دروغ و نه فحش!
عشق من رفته به گلستان و من بی تابم تا بیاید!
اما مرا به این کار چه کار است!
می خواهم فریاد بلندی بزنم
سیس!! بچه خواب است!
خوب است گل بکاریم
بعد از عید عروسی داریم
به به! به سلامتی!
همه خواهند رقصید! لباس هایتان را آماده کنید
و او تنهاتر از همیشه میان شما خواهد رقصید
باباکرم هم بلد است
عربی هم تمرین می کند
عروس بابا کرم نمی رقصد اما
چرا!!
همه شما دعوتید!!
این بار عروس می رقصد
گفته است مست خواهم رقصید میان شما
...
پیامی ساده و روشن:
فعلاً قرار است همچنان زندگی کنم.
و تا زنده هستم نسبت به تو احساس دوستی می کنم
و تو را همانگونه که هستی دوست می دارم
و برای همیشه در خدمتت هستم. می توانی این را باور کنی؟
نگرانی هایت را درک می کنم
و هر کاری از دستم برآید برای رفع مشکلاتت انجام می دهم.
پیام دریافت شد؟!
به تاب ِتحمل فرا بخوان
به صبوری
ز لوح خاطره ام خاطرات تلخ بشوی
از این تکدر دیرینه ام رهایی بخش .....
«تو»، تنها دو حرف
«تو»، یک ضمیر معمولی
ـ که فقط با دو حرف سادهی خود
سرشاری این جهان را از آن من میکنی.
«تو»، تنها دو حرف
و من، چو خاک بهاری
به گرمای زندگیآفرین تو انس میگیرم.
«تو»، تنها دو حرف
ـ که با تکرارت اینک من
طعم خوشبختی را در دهان خود احساس میکنم.
جدایی را دهان میدوزم تا کلامی نگوید
و اطاعتِ فرمانِ رنج را پا سست میکنم.
«تو»، تنها دو حرف
و من، نازنین!
از خودِ خویشتن رها
به خیل نوابغی که خواهند آمد
و قهرمانانی که غبار گشتهاند
میپیوندم.
«تو» تنها دو حرف
و وقتی که ناگهان
رها میکنی مرا و دور میشوی،
چون خانهی متروکی تَرَک بر میدارم؛
دیوارهایم آوار میشود و بیصاحب؛
و اندوه، چون موریانهها،
در تیرها و ستونها و بامم آشیان میسازد.
«تو»، تنها دو حرف
«تو» یک ضمیر معمولی!
| :قالبساز: :بهاربیست: |


