تبليغاتX
پرده پندار


پرده پندار

شکسپير ميگويد بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگوميپندارد دروغ بگويي!
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 10:16 توسط اقلیما| |

به شيطان گفتم: « لعنت بر شيطان » ! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد: « از حماقت تو خنده ام مي گيرد » پرسيدم: « مگر چه كرده ام؟ » گفت : « مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام » با تعجب پرسيدم : « پس چرا زمين مي خورم؟! » جواب داد : « نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند. » پرسيدم : « پس تو چه كاره اي؟؟ » پاسخ داد: « هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ » فعلاً برو... خوش باش
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 19:26 توسط اقلیما| |

ادگار آلن تیو

( سیبی که قل می خورم)



هر آن آماده ام از یک سیب به دنیا بیایم

این می تواند شروع خوبی باشد



و این هم می تواند شروع خوبی باشد

در یک رستوران چینی

من بلد نیستم که با چوبها

انگشتهای تو چوبهام

و من هیچوقت از یک غذای چینی سیر نخواهم شد

راههای زیادی هست

بهانه های زیادی

تا دوکلمه کنار هم بنشینند

من دیده ام دو سطر عاشق هم باشند

مثلا به همین سادگی

(( یا زیر ناخنهای هم هستیم

یا روی کاغذ که می آییم لای دست و پای همیم

کسی نیست مرا از لای دست و پای تو جمع کند

کسی نیست تو را از لای دست و پای من جمع کند

و


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 19:0 توسط اقلیما| |

نایست! حتی اگر...

بینندگان عزیز برای شما گزارش میکنیم از شهر مکزیکوسیتی، محل برگزاری مسابقات المپیک سال 1968.

بیننده گزارش مراحل پایانی مسابقه دوی ماراتن هستید؛ ماده ای که درتمام المپیکها بسیار مورد توجه همگان و مدال طلایش، گل سرسبد مدالهای المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش میشود. کیلومتر آخر مسابقه است. دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم دارند. نفسها به شماره افتاده. عرق سر و روی همه دونده ها را پوشانده. باید هم بپوشاند! 42 کیلومتر و 195 متر مسافت را دویدن، شوخی که نیست. دوندگان همچنان با گامهای ریتمیک و منظم به پیش میروند. نظم حرکات هماهنگ دستها، پاها و تنفس عمیق و پی درپی شان با صدای خاصش، آدم را یاد لوکوموتیو می اندازد! چقدر زیباست این استقامت مستدام. هر بیننده ای دلش میخواهد که اینقدر استقامت داشته باشد و اینقدر توان. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی میکنند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم میشوند. استادیوم مملو از تماشاچی است. جمعیت با ورود دوندگان به استادیوم شروع به تشویق آنها میکند. رقابت نفس گیری است. دونده شماره... چند قدمی جلوتر از بقیه است. همه دونده ها با تمام قوا دارندآخرین فشارها را می آورند. رگهای گردنشان از شدت فشار بیرون زده، هان، هان، هان و... هورا.... سینه دونده شماره... نوار خط پایان را پاره میکند. استادیوم سراپا تشویق میشود؛ فلاشهای دوربینها لحظه ای امان نمیدهند. دونده های بعدی، یکی یکی از خط پایان میگذرند. بعضیهاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان، چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو میشوند. خبرنگاران به سوی آنها میدوند برای مصاحبه و....


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:49 توسط اقلیما| |

کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصمیم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه . 
مردم با سطل  روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای  روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها .
  روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد .
 
مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم . اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 9:49 توسط اقلیما| |

خوب نیستم!

نه ُ اصلاْ تقصیر تو نیست.

می دونی؟ نباید یاد اون خاطره می افتادم. نباید ! لرزش صدامو می شنیدی؟

آشفتگی مو دیدی؟ فکرشو بکن!!! حتی فکرشم سخته.اتفاقات عجیب تو زندگیم زیاد بوده . مثل اون CD . مثل دوستی هام . مثل مکه رفتن. مثل دانشکاه رفتنم. مثل حرفای تو!!!

 

 

این مطلب ناتمام گذاشته می شود. لطفاْ نظری ارسال نکنید!!!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 22:11 توسط اقلیما| |

به گمانم دعای مادرم گرفته باران هنوز بند نیامده . باز دلم پرسه می خواهد . خیابان به همچشمی چشمان من خیس خیس است ! باران که می زند از همیشه شادترم. باران که می زند انگار نه که دردی.. باران که می زند  فاتحه ای برای سهراب بخوان!

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 21:33 توسط اقلیما| |

سلام

امروز ۲ تیر ماه! از امروز رفتم سر کار جدیدم. برا روز اول بد نبود. فقط خیلی سرد بود.

جاشم بد نیست. فرمانیه محل خوبیه به نظرم.هم نزدیک ُ هم  خوش مسیر.

فاطمه نوشته بود چه جوری باید فهمید چه ارزشی برای او قائلیم؟!!!

تعجب کردم از سوالت.  چون جوابش خیلی واضحه: "فقط کافیه با خودت روراست باشی."

اونوقت می فهمی.

نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 18:30 توسط اقلیما| |


Design By : Night Skin