تبليغاتX
پرده پندار


پرده پندار

گيريم که خلق را به فريب فريفتي

                             با دست انتقام طبيعت چه ميکني؟

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 21:46 توسط اقلیما| |

 

 


پروانه دلم هر دَم
به پنجره اتاق, دلتنگی ام می زند بی تاب.
و اتاق
هر دَم
تنگتر
می شود.

با سنگ, دلتنگی در سينه
می نشينم
و پروانه ام را نوازش می دهم ...

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 14:23 توسط اقلیما| |

                                    

آ                                  

 

رش حجازی متولد سال 1349 ، روزنامه نگار ، نویسنده ، مترجم ، پزشک ، سردبیر ماهنامه فرهنگی هنری جشن کتاب و مدیر عامل انتشارات کاروان.

برگزیده ای از این کتاب :

 

رویش را به من کرد و پرسید : به چه فکر می کنی ؟

  - همیشه به من احترام گذاشته اند و از من کمک خواسته اند

  - اما هیچوقت دوستی نداشته ای إ         

 - به من تکیه کرده اند اما هرگز کسی را نداشته ام تا به او تکیه کنم . با لذت بار غم دیگران را کشیده ام ، اما هرگز کسی بار من را بر نداشته      است. در شادی دیگران شریک بوده ام ، اما هرگز نتوانسته ام شادی خودم را برای کسی بگویم إ 

- دلیلی ندارد که کسی بار تو را حس کند. زندگی تو در همین تنهایی توست إ تو خودت هم بار کسی را نکشیده ای .  آن چیزی که برداشته ای فقط و

فقط بار خودت بوده است ......

همین إ با اندوه گفتم : آ رزوی من یکتایی بود نه تنهایی......

گفت یکتایی با تنهایی یکی است.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 20:32 توسط اقلیما| |

                                      

کتاب" اندوه ماه" تموم کردم پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش.

لذت می برید

اینم لینک دانلود" اندوه ماه":

 http://www.caravan.ir/uploads/downloads///moon.pdf

نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 11:14 توسط اقلیما| |

كاشفان فروتن يخ

صد سال تنهايي بغض فرو خورده مردمي است كه جايي در نقشه جغرافيا فراموش شده اند. اين البته تنها چيزي نيست كه بايد در وصف اثر فناناپذير گابريل گارسيا ماركز گفت اما بي ترديد خلاصه حرفهاي اين نويسنده بزرگ كلمبيايي است.

در نگاه اول صدسال تنهايي تنها مي تواند يادداشت هاي يك بومي نويس باشد نه يك رمان در حد و اندازه هاي جهاني. اصرار بيش از حد نويسنده در استفاده از المان ها، نشانه ها و حتي اسامي بومي كمي غريب به نظر مي رسد. رمان با پاراگرافي طوفاني آغاز مي شود:

با سپري شدن سالياني دراز، زماني كه سرهنگ آئورليانو بوئنديا در برابر جوخه آتش ايستاده بود آن غروب دوردست را به خاطر آورد كه پدربزرگش او را براي كشف يخ مي برد ماركز مثل هميشه تكليفش را با مخاطب روشن نمي كند. يعني فرامتن نمي داند كه قرار است با چه سبكي روبرو شود. همين سر درگمي به ماركز فرصت مي دهد كه فضاي متن را لحظه به لحظه جادويي تر كند. حال و هواي صدسال تنهايي رئال نيست. چرا كه گاهي آشكارا از دنياي واقعيت فاصله مي گيرد. اما اين فضا سوررئال هم نيست. چون اختصاصات اين مكتب را هم ندارد. مي شود گفت كه ماركز با يك نخ نامرئي فضاها را جابجا مي كند و اين كار آنقدر استادانه صورت مي گيرد كه فرامتن هيچگاه وجود اين نخ نامرئي را حس نمي كند.

پدربزرگ يك واقعيت است. كشف يخ هم حقيقت دارد. پدربزرگ براي پرسش گابريل خردسال كه معناي يخ را مي خواهد. چاره اي نمي بيند غير از اينكه او را به اسكله ببرد و دستش را در صندوقهاي ماهي كه در آن يخ انداخته اند، فرو كند تا يخ را به او بشناساند. اينها همه رئال هستند. اما حرف اين است كه ماركز از اين عناصر رئال استفاده اي فراواقعي مي كند و با حجم بخشيدن به آن ساختار ساده كلام را چند لايه مي كند. سرماي مرگ را مي شود در تن سرهنگ ائورليانو به راحتي احساس كرد. اين همان تجربه كودكانه گابريل است كه در سرهنگ به تكامل مي رسد.

ماركز هم انگار نمي داند كه قرار است چه قصه اي را تعريف كند. يعني اتفاقات خودشان مي افتند و او تنها نظاره گر آنهاست. اين شيوه بيشتر رمان نويس هاي آمريكاي لاتين است. همذات پنداري اين گروه از نويسندگان با كاراكترهاي متن هرلحظه اتفاق تازه اي را رقم مي زند كه گاه براي خود نويسنده شگفت آور است.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 20:9 توسط اقلیما| |


:قالبساز: :بهاربیست: