پرده پندار
هنگامی که مهر شما را فرا می خواند از پی اش بروید اگر چه راهش دشوار و نا هموار است و چون بال هایش شما را در بر می گیرد وا بدهید اگر چه شمشیری در میان پر هایش نهفته باشد و شما را زخم برساند و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید اگر چه صدایش رویاهای شما را بر هم زند چنان که باد شمال باغ را ویران می کند زیرا که مهر همچنان که از قامت شما بالا میرود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزد نوازش می کند, به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و ان ها را تکان می دهد. شما را می کوبد تا برهنه کند. شما را می ساید تا سفید کند. شما را می ورزد تا نرم شوید; و آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نان مقدس شوید بر خوان مقدس خداوند. مهر چیزی نمی دهد مگر خود را و چیزی نمی گیرد مگر از خود. مهر تصرف نمی کند و به تصرف در نمی اید زیرا که مهر بر پایه مهر پایدار است. مهر خواهشی است جز این ندارد که خود را تمام سازد. اما اگر مهر می ورزید و شما را بایدکه خواهشی داشته باشید , زنهار که خواهش ها این ها باشد: آب شدن چنان جویباری که نغمه اش را از برای شب می خواند. آشنا شدن با درد مهربانی بسیار. زخم برداشتن از دریافتی که خود از مهر دارید. و خون دادن از روی رغبت و با شادی. و به جای آوردن سپاس یک روز دیگر برای مهر ورزی; آسودن به هنگام نیمروز و فرو شدن در خلسه مهر. بازگشتن به خانه در پسین گاهاهان; و آنگاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوستشان میدارید, با نغمه ستایشی بر لب. پیامبر و دیوانه جبران خلیل جبران سلام راستش من اصلا خرافاتی نیستم این متن را بعد از ملاقات با یک دوست خرافاتی نوشتم: ((زن همسایه هر روز روبروی آینه پیشانیش را وجب میکند تا بلندای بختش را اندازه بگیرد))* و دستهایش را پیش چشمان هر زن کولی نگاه میدارد تا فالش را ببیند برای اینکه از چشم زخم چشمهای زخم خورده در امان باشد روزی هزار بار ذکر می گوید و اسپند دود میکند و تمام خانه اش را با مهره های رنگی تزیین کرده است.او هیچ وقت پشت سر آقای همسایه که گاه گاه مسافرت می رود گریه نمی کند و لابد برای همین است که آقای همسایه هیچ وقت دیر نمی کند و برایش سوغاتی عاشقی می خرد.زن همسایه هفته ای یکبار هم به دشت می رود و هر طور که شده جانور سبز بیچاره ای را به زور میگیرد و روی سرش می چسباند میگوید بختک است،شانس و خوشبختی می آورد. آنها خیلی خوشبختند و حتما برای همین مادربزگم می گفت:((مرغشان همیشه غاز است!)) اما اما من که هرگز این کارها را نمی کنم، نکند خوشبخت نشوم؟! یادم باشد فردا از او بپرسم که به مقیاس وجبهایش چند وجب تا خوشبخت شدنم باقی است؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است .
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست .
پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .
تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند
| Design By : Night Skin |

