تبليغاتX
پرده پندار


پرده پندار

آن آرزوی گم شده می رقصد                                  در پرده های مبهم پندارم

نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 21:42 توسط اقلیما| |

 

از فورد میلیاردر معروف و صاحب یکی از بزرگترین کارخانه های سازنده اتومبیل در دنیا می پرسند:

 

اگر شما فردا صبح بلند شوید و ببینید تمام ثروت خود را از دست داده اید و چیزی در بساط ندارید چه 

 

 می کنید؟

 

پاسخ داد:   

                                                                          

دو باره یکی از نیاز های مردم  را شناسایی می کنم و با کار و کوشش، آن کار را با کیفیت و ارزان به

 

مردم ارائه می دهم مطمئن باشید بعد از پنج سال دو باره فورد امروز خواهم بود.

نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:12 توسط اقلیما| |

هر جا قدم میگذارید بذر عشق بپاشید و قبل از همه در خانه خودتان.به فرزندان خود ، به همسر خود ، به همسایه های خود ، به هموطنان خود ، به مردم دنیا عشق بورزید... نگذارید کسی از پیش شما برود مگر اینکه خوشتر و امیدوارتر از وقتی باشد که نزد شما می آید. حتضور زنده و مجسم محبت خدایی باشید. محبت را در لبخند ، در چهره ، در چشمها و در سلام گرم خود به دیگران پیشکش کنید.
                                                                                                      " مادر ترزا "

یک استاد جامعه شناس به همراه دانشجویانش به محله های فقیرنشین بالتیمور رفت تا در مورد ۲۰۰ نوجوان و زندگی و آینده آنها تحقیقی تاریخی انجام دهد. از دانشجویان خواسته شد ارزیابی خود را درباره تک تک این نوجوانها بنویسند. دانشجویان درباره همه آنها یک جمله را تکرار کردند : او شانسی برای موفقیت ندارد.

۲۵ سال بعد استاد جامعه شناسی دیگری به سراغ این تحقیق رفت. او از دانشجویان خواست دنباله این تحقیق را بگیرند و ببینند بر سر آن نوجوانها چه آمده است. ۲۰ تن از آنها از آن محله اسباب کشی کرده یا مرده بودند. از میان ۱۸۰ نفر باقیمانده ۱۷۶ نفر به موفقیتهای غیر عادی دست پیدا کرده بودند و وکیل ، پزشک  و تاجرهای معتبری شده بودند. این جامعه شناس حیرت کرد و تصمیم گرفت در این باره تحقیقات بیشتری بکند و خوشبختانه توانست همه آن افراد را پیدا کرده و از تک تک آنها بپرسد که دلیل موفقیت شما چیست؟
و پاسخ همه یکسان بود: دلیل موفقیت ما معلم ماست.

آن معلم هنوز زنده بود. استاد او را که پیرزنی فرسوده ولی هنوز هوشمند و زیرک بود ، پیدا کرد تا از او فرمول معجزه گری را که از نوجوانهای محلات فقیر نشین انسانهای شایسته و موفقی  ساخته بود ، بپرسد. چشمهای معلم پیر برقی زد و لبهایش به لبخندی عطوفت آمیز از هم گشوده شد. پاسخش بسیار ساده بود.

او در کمال لطف و تواضع گفت: من عاشق بچه ها بودم.

                                                                                  برگرفته از: روزنامه ایران/ ش: ۳۶۷۰

نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:3 توسط اقلیما| |

اعرابی‌ در روز عید شتری‌ قربانی‌ كرده‌ بود و در هر مجلسی‌ كه‌ می‌رسید می‌گفت‌ كه‌ من‌ شتری‌ در راه‌ خدا قربانی‌ كرده‌ام‌.
به‌ او گفتند: «چه‌ معنی‌ دارد كه‌ هر جا می‌رسی‌ ذكر قربانی‌ كردن‌ شتر می‌كنی‌؟ قربانی‌ كردن‌ در راه‌ خدا كه‌ این‌ همه‌ گفتن‌ ندارد!»
اعرابی‌ گفت‌: «سبحان‌ الله! خدای‌ تعالی‌ خودش‌ یك‌ گوسفند فدای‌ اسماعیل‌ كرد، در چند جای‌ قرآن‌ آن‌ را ذكر كرده‌، آن‌ وقت‌ من‌ شتری‌ به‌ این‌ بزرگی‌ قربانی‌ كردم‌ هیچ‌ جا نگویم‌؟»
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 6:7 توسط اقلیما| |


:قالبساز: :بهاربیست: