تبليغاتX
پرده پندار


پرده پندار

در چشم آفتاب چو شبنم زیادی ام
چون زهر هر چه باشم اگر کم زیادی ام

بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند
بارم که روی شانه عالم زیادی ام

با شور و شوق می رسم و طرد می شوم
موجم به هر طرف که بیایم زیادی ام

همچون نفس غریب ترین آمدن مراست
تا میرسم به سینه همان دم زیادی ام

جان مرا مگیر خدایا که بعد مرگ
در برزخ و بهشت و جهنم زیادی ام

قرآن به استخاره ورق خورد یوسفم!
بین برادران خودم هم زیادی ام!
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 20:7 توسط اقلیما| |

یه برنامه امروز دیدم به اسم "سفر در جاده های یخی". 5 نفر بودن که تو کوهستان های یخ زده با دمای حدود 30درجه زیر صفر سفر می کردند.یه چیزی شاید تو مایه های عشایر خودمون که ناچار به سفرن.  شب به شب که غذا می خوردن دعا ی شکرگزاری می کردند برای اینکه اونروز رو بی خطر سفر کردند و غذای گرم برای خوردن دارند!! غذاشون هم مخلوط آرد و گوشت کوبیده بود که توی اب جوش می ریختند! خیلی رفتم تو فکر. که خدایا اینا با این شرایط سخت زندگی می کنند و انقدر هم راضی هستند و برای کوچکترین چیز ها این همه ترا با شادی شکر می کنن! فکر کن تو زندگیت همش 5 تا چیز داشته باشی و همش برا اونا شکر کنی بدون اینکه فکر اون همه چیزای دیگرو بکنی با اینکه اصلاً چرا تو این آفریده شدی!! خدایا چقدر ما بد شدیم. خدایا برا همه چیز میخوام منم ازت شاکر باشم. حتی از همه این اتفاقات بدی که برام افتاده. حتی از همه این عذاب ها و زجر ها. شنیدم که می گن: "الخیر فی ما وقع"  نمی دونم شاید چند روز دیگه انقدر اوضاع خرابتر از اینی که هست بشه که حسرت امروز و بخورم. خدایا. هرچند که حالم خوب نیست. هرچند که یه حسی بهم میگه خیلی چیزها رو برای برای بار آخریه که می بینم یا تجربه می کنم. هرچند که ازجسمم یه پوست و استخون مونده و از روحم هیچی. ولی بازم شکرت. ما که طلبکار نیستیم ازت. می تونست شرایط خیلی بدتر باشه. خیلی خدایی کردی تا همین امروز. خیلی. واقعاً ستارالعیوب بودی برام. منم بهت قولی دادم. شرطی کردم باهات. فرصت خواستم ازت. دارم تلاشم و هم می کن. خدا. کمکم کن. بهم رحم کن. خدایا. به دل نگیر اگر گاهی مثل دیروز احساس اضافی بودن میکنم. اضافی برای پدرو مادر. برای دانشگاه. برای دوستام. برای کارم. برای خودم. حتی برای تو خدا!منو ببخش اگه گاهی بهت گلایه می کنم. منو ببخش اگه همه ادما رو مثل خودم می بینم. امروز یکی از دوستام بهم تو غالب تعارف می گفت:" خودت خوبی که همرو خوب می بینی." گفتم پیش خودم شاید حرف راستی باشه. خدایا اگه هنوز دلم صاف و پاکه. اگه هنوز بهم امید داری. اگه هنوز می تونی ازم بگذری و خدایی کنی، کمکم کن.

خدایا باسه همه چیز ممنونم.

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:19 توسط اقلیما| |

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ‌های سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند
حال سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 20:56 توسط اقلیما| |

سلام.

ممنونم . دوستای خوبی دارم. میدونم. امروز با دوتاشون صحبت کردم . خیلی بهم آرامش دادن. یکی با آرامشش و دیگری با خنده های خوبش. ممنونم ازتون. از همتون. می دونم خیلی اذیتتتون کردم. می دونم. حلالم کنید. دعام کنید. شما از من بگذرید تا خدا هم ازم بگذره. * می گفت هیچ کدوممون بی صاحب نیستیم. بالاخره یه جا خودشو نشون میده. اگر معجزه ای قراره اتفاق بیفته الانه! میدونم حالی که الان دارم دقیقاْ نشانه های وجود همون صاحبمونه. کاش مهربون بشه باهام. دیگه نمی دونم چه قول و قراری باهاش بذارم تا رحم کنه بهم. مگه به دعاهای شما. امیدوارم. بازم میگم حلالم کنید.

خداحافظ. 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 13:29 توسط اقلیما| |

دیشب وقتی اومدم و پست قبل و گذاشتم حس بدی داشتم. احساس می کردم دارم از تنم دور می شم. اومدم توی اتاقم. دراز کشیدم. دعا خوندم. بدتر شدم. سعی کردم به هیچی فکر نکنم. نتونستم. دلم می خواست خودم و بکوبم به در و دیوار. فکر های وحشتناکی تو سرم میومد و می رفت. اگه اینجوری بشه یا انجوری نشه.........  احساس لرز ومرگ هر لحظه بهم نزدیکتر میشد.۳تاقرص آرام بخش خوردم. زیاد بود برای جسم من.من روزی یه نصفه میخوردم! حرف استاد اومد تو ذهنم: کسی که.... می خوره قاشقشم باخودش اینور و اون ور می بره. ضربانم همینطوری بالاتر میرفت. نفسم تنگ ترمیشد .به طرز وحشتناکی می لرزیدم. احساس کردم سمت چپ صورتم بی حس شده. ترسیدم. مامانو صدازدم. مامان وحشت کرد.گفت چرا کبود شدی؟ ترسید .یه قرص وراپامیل ۴۰ خوردم به جای ۱۰. نه!!حالم واقعاْ بد بود. دیگه نفهمیدم چی شد.فقط یادمه مامان داشت از ترس گریه میکرد. چنگ میزدم تو موهام. از درد.و نفسی که بالا نمیومد . خواستن لباس تنم کنن بریم بیمارستان نشد. زنگ زدن اورژانس. چشام دیگه نمیدید. وقتی چشمامو باز کردم دیدم دکتر بالا سرمه. یه سوزن رو دستمه و سرم و صورتم خیس. حالم که جا اومد با آمبولانس بردنم بیمارستان رویال. دچار حمله شده  بودم وفشارم شده بود ۶! فکر میکردم فشار ۶ مال مردست! هرچی می خوام باعث وبانی این حال وروزم و نفرین کنم دهنم نمیره. همش میگم خدا بزرگه.خدا قادر و تواناست. خودش میتونه این استرس وعذاب ها روازم دور کنه.خودش میتونه این شر رو به خیر تبدیل کنه. همش دعا می کنم خدا به دلش آرامش بندازه. خدایا. 

                                                 من هنوززندم!

 

من آواز تحقیر مرگ را می شنوم  

من صدای پرپر گشتن لحظه ها را می شنوم 

من این آواز تلخ هق هق وجود نا آرامم را می شنوم  

من از این آواز سرگردان پر ابهام بیزارم

 

من گم شدن آرزو ها را با چشمانم دیدم  

و گریه ی زندگی را با گوش هایم شنیدم  

نگاه کن که در اینجا غم چه نگاهی دارد

 

نگاه کن چگونه تمامی رویا های یک پرنده ی کوچک به پوچی 

 می گراید

 

و اکنون به کدامین امید می توان دلبسته بود ؟ 

به کدامین لبخند می توان پاسخ گفت؟ 

و با کدامین آواز می توان سرود خواند؟ 

پس از لبخند ها  ، مرگ چه شادمانه سرود خواند  

و چه ساده حرف های ناشنیده را به وسعت نیستی هدیه کرد

 

و اکنون قناری ها نیز آواز زندگی را در میان حنجره ی غربت سرود

  نمی خوانند

 

چشمهایشان به وحشت آلوده گشته است 

وحشت از برتری مرگ که به آرزوهای نا تمام میخندد

 

و حال...حتی اشک نیز تسلی غرور از دست رفته نیست 

و باز صدای آواز مرگ بود که تنهاییمان را شکست 

و من...

 

از این آواز سرگردان پر ابهام بیزارم ...!

 

نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 20:40 توسط اقلیما| |

مرگ من روزي فراخواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچون روزهاي ديگر
سايه اي از امروزها و ديروزها

ميخزند ارام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد ميارم که در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر

ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد و درد

خاك ميخواتد مراهردم بر خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل بر روي گور غمناكم نهند

بعد من ناگه به يكسو مي روند
پردههاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من

در اتاق كوچكم پا مي نهد
 بعد من با ياد من بيگانه اي
 در بر آيينه مي ماند بجاي
 تارمويي نقش دستي شانه اي

مي شتابند از پي هم بي شكيب
 روزها و هفته ها و ماهها
 چشم تو در انتظار نامه اي
 خيره ميماند به چشم راهها

ليك ديگر پيكر سرد مرا
 مي فشارد خاك دامنگير خاك
 بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من مي پوسد آنجا زير خاك

بعد ها نام مرا باران و باد
نرم مي شويند از رخسار سنگ
 گور من گمنام ميماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 20:52 توسط اقلیما| |


Design By : Night Skin