پرده پندار
یه برنامه امروز دیدم به اسم "سفر در جاده های یخی". 5 نفر بودن که تو کوهستان های یخ زده با دمای حدود 30درجه زیر صفر سفر می کردند.یه چیزی شاید تو مایه های عشایر خودمون که ناچار به سفرن. شب به شب که غذا می خوردن دعا ی شکرگزاری می کردند برای اینکه اونروز رو بی خطر سفر کردند و غذای گرم برای خوردن دارند!! غذاشون هم مخلوط آرد و گوشت کوبیده بود که توی اب جوش می ریختند! خیلی رفتم تو فکر. که خدایا اینا با این شرایط سخت زندگی می کنند و انقدر هم راضی هستند و برای کوچکترین چیز ها این همه ترا با شادی شکر می کنن! فکر کن تو زندگیت همش 5 تا چیز داشته باشی و همش برا اونا شکر کنی بدون اینکه فکر اون همه چیزای دیگرو بکنی با اینکه اصلاً چرا تو این آفریده شدی!! خدایا چقدر ما بد شدیم. خدایا برا همه چیز میخوام منم ازت شاکر باشم. حتی از همه این اتفاقات بدی که برام افتاده. حتی از همه این عذاب ها و زجر ها. شنیدم که می گن: "الخیر فی ما وقع" نمی دونم شاید چند روز دیگه انقدر اوضاع خرابتر از اینی که هست بشه که حسرت امروز و بخورم. خدایا. هرچند که حالم خوب نیست. هرچند که یه حسی بهم میگه خیلی چیزها رو برای برای بار آخریه که می بینم یا تجربه می کنم. هرچند که ازجسمم یه پوست و استخون مونده و از روحم هیچی. ولی بازم شکرت. ما که طلبکار نیستیم ازت. می تونست شرایط خیلی بدتر باشه. خیلی خدایی کردی تا همین امروز. خیلی. واقعاً ستارالعیوب بودی برام. منم بهت قولی دادم. شرطی کردم باهات. فرصت خواستم ازت. دارم تلاشم و هم می کن. خدا. کمکم کن. بهم رحم کن. خدایا. به دل نگیر اگر گاهی مثل دیروز احساس اضافی بودن میکنم. اضافی برای پدرو مادر. برای دانشگاه. برای دوستام. برای کارم. برای خودم. حتی برای تو خدا!منو ببخش اگه گاهی بهت گلایه می کنم. منو ببخش اگه همه ادما رو مثل خودم می بینم. امروز یکی از دوستام بهم تو غالب تعارف می گفت:" خودت خوبی که همرو خوب می بینی." گفتم پیش خودم شاید حرف راستی باشه. خدایا اگه هنوز دلم صاف و پاکه. اگه هنوز بهم امید داری. اگه هنوز می تونی ازم بگذری و خدایی کنی، کمکم کن. خدایا باسه همه چیز ممنونم. ممنونم . دوستای خوبی دارم. میدونم. امروز با دوتاشون صحبت کردم . خیلی بهم آرامش دادن. یکی با آرامشش و دیگری با خنده های خوبش. ممنونم ازتون. از همتون. می دونم خیلی اذیتتتون کردم. می دونم. حلالم کنید. دعام کنید. شما از من بگذرید تا خدا هم ازم بگذره. * می گفت هیچ کدوممون بی صاحب نیستیم. بالاخره یه جا خودشو نشون میده. اگر معجزه ای قراره اتفاق بیفته الانه! میدونم حالی که الان دارم دقیقاْ نشانه های وجود همون صاحبمونه. کاش مهربون بشه باهام. دیگه نمی دونم چه قول و قراری باهاش بذارم تا رحم کنه بهم. مگه به دعاهای شما. امیدوارم. بازم میگم حلالم کنید. خداحافظ. من هنوززندم! من آواز تحقیر مرگ را می شنوم من صدای پرپر گشتن لحظه ها را می شنوم من این آواز تلخ هق هق وجود نا آرامم را می شنوم من از این آواز سرگردان پر ابهام بیزارم من گم شدن آرزو ها را با چشمانم دیدم و گریه ی زندگی را با گوش هایم شنیدم نگاه کن که در اینجا غم چه نگاهی دارد نگاه کن چگونه تمامی رویا های یک پرنده ی کوچک به پوچی می گراید و اکنون به کدامین امید می توان دلبسته بود ؟ به کدامین لبخند می توان پاسخ گفت؟ و با کدامین آواز می توان سرود خواند؟ پس از لبخند ها ، مرگ چه شادمانه سرود خواند و چه ساده حرف های ناشنیده را به وسعت نیستی هدیه کرد و اکنون قناری ها نیز آواز زندگی را در میان حنجره ی غربت سرود نمی خوانند چشمهایشان به وحشت آلوده گشته است وحشت از برتری مرگ که به آرزوهای نا تمام میخندد و حال...حتی اشک نیز تسلی غرور از دست رفته نیست و باز صدای آواز مرگ بود که تنهاییمان را شکست و من... از این آواز سرگردان پر ابهام بیزارم ...! مرگ من روزي فراخواهد رسيد مرگ من روزي فرا خواهد رسيد ميخزند ارام روي دفترم ديدگانم همچو دالانهاي تار خاك ميخواتد مراهردم بر خويش بعد من ناگه به يكسو مي روند در اتاق كوچكم پا مي نهد مي شتابند از پي هم بي شكيب ليك ديگر پيكر سرد مرا بعد ها نام مرا باران و باد
چون زهر هر چه باشم اگر کم زیادی ام
بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند
بارم که روی شانه عالم زیادی ام
با شور و شوق می رسم و طرد می شوم
موجم به هر طرف که بیایم زیادی ام
همچون نفس غریب ترین آمدن مراست
تا میرسم به سینه همان دم زیادی ام
جان مرا مگیر خدایا که بعد مرگ
در برزخ و بهشت و جهنم زیادی ام
قرآن به استخاره ورق خورد یوسفم!
بین برادران خودم هم زیادی ام!
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر میزند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بیجواب ماند
حال سؤال و حوصلهی قیل و قال کو؟
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچون روزهاي ديگر
سايه اي از امروزها و ديروزها
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد ميارم که در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد و درد
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل بر روي گور غمناكم نهند
پردههاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آيينه مي ماند بجاي
تارمويي نقش دستي شانه اي
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من مي پوسد آنجا زير خاك
نرم مي شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام ميماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
| :قالبساز: :بهاربیست: |


