پرده پندار
حضرت محمد (ص) : سخن مرد به زن ، وقتی که می گوید ، دوستت دارم ، هیچگاه از قلب زن بیرون نمی رود به نظر شما، تو این زمونه کی آدمو جواب کنه بهتره ؟ دکتر یا صاحب خونه یه چیزایی رو هیچ وقت نفهمیدم. مثل یه سری رنج ها و غم ها که ما آدم ها دوست داریم داشته باشیمشون. مثل یه تیکه از وجود و روحمون وقتی که یه مدتی ازمون دور باشه، انگاری یه چیزمون کم می شه! دقت کردی وقتی که برای مدت طولانی شادی و خوشی، یه اهنگ آروم، با یه تم غمناک چه می چسبه؟ یا وقتی که خیلی تو جمع هستیم و همیشه دورمون شلوغ پلوغه، دلمون می خواد چند دقیقه تو اتاق تنها بمونیم؟ یا شدیدترش اینکه بعد ازون شلوغی ها، تو خلوت خودت تنها باشی. یا ده ها وقت و مثال دیگه. بین من و یکی از دوستام یه مثلی هست که می گیم مقدار هرچیزی تو دنیا ثابته! مثلاً اگه الآن دل من برا تو خیلی تنگ شده، این یعنی تو اصلاً یاد من نیستی! شاید بشه اینجوری گفت که بعد اینکه یکی ازین خوبی ها و شادی ها توی وجود ما زیاد می شه، اون متضادش تازه خودشو و نبودشو برامون نشان می ده. مثل همون دلتنگی که تا خیلی بی تاب نشی، انقدر نبود و بی اهمیت بودن طرفت خودشو بهت نشون نمی ده! دلیل اینکه این حرفارو زدم امشب فقط و فقط آهنگ های محسن چاوشی هست. کسی که تمام آهنگاش مو به تن من سیخ می کنه. یا فریاد می زنه یا التماس می کنه یا از خیانت می گه یا از تباهی و بی امیدی. با صدایی پر از تلخی و نفرت! و به راحتی می تونم بگم اینا همه مسائلیه که همه ما کما بیش تو زندگیمون چشیدیم. حداقل اینکه من لمسشون کردم. با این حال وقتی -نمی دونم چرا. شاید از سر لجبازی- گوش می دم، با اینکه تمام جسم و روحم بهم می چسبن و انگار منو دارن محکم فشار می دن، ولی باز می شنوم و می رم بعدی و بعدی .... تا جاییکه دلم می خواد تنها صدایی که می شنوم فریاد های اون و لعنتهاش باشه و بعد تا ساعت ها دیوانه هستم! واقعاً چرا؟ چند روز پیش با عزیزی حرف کتاب حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه بود. منم گفتم که ماجرای این کتاب در حد فکری بود که برای چند ثانیه ممکنه از ذهن هرکدوم ما بگذره! ولی فقط مصطفی مستور اونو تبدیل به یک داستان کرده و با چه اعتماد به نفسی هم! داشتم همین طور که مقاله ای می خوندم، آهنگی هم از مرضیه گوش می دادم و لذت می بردم. ناگهان به یاد فکری افتادم که خیلی وقت ها، وقتی سوار تاکسی میشم از سرم می گذره. و اون اینه که اون راننده چه موسیقی و داره توی ماشین گوش می کنه! کسی که از صبح اونجا نشسته تا شب، قاعدتاً باید نوار یا CD که گوش میده براش آرامش بخش و کافی! باشه. بعد می رفتم تو این فکر که اگر من راننده بودم!!! چی گوش می دادم؟ جالب تره که بگم چند تا فایل selection هم تا حالا برا خودم درست کردم بدین منظور! که .......... الآن یه لحظه فکر کردم که چه طوره منم این سوژه رو بگیرم و یه داستان بنویسم؟؟!! مگه من چیم از آقای مستور کمتره؟ سرم چرا انقدر درد می کنه؟ و چشم هام! به خصوص چشم راستم. امشب مگه چه شبیه؟ شب جمعه! 21 اردیبهشت. چه حالی دارم. کلم داره منفجر می شه. یکی بهم می گه" سال هاست کسی دوستش نداشته!" و دیگری اینکه "هیج وقت فراموشت نکردم! ولی تو هرگز یاد من نبودی." و کسی طلب باران می کنه از من و بهش چتر می دم! کسی می خواد که با تمام غربتم باصداش آرامم کنه! یکی بهم گفت:" جان اسیر دل... دل اسیر دوست... دوست چه می داند؟ دل اسیر اوست!! من هیچگاه نفهمیدم که کیست و دیگری که با من از عشق نافرجام درختان صحبت می کند که هرگز به هم نمی رسند مگر تبر ها کاری بکنند! واین را هم هیچگاه نفهمیدم . زندگی بیهوده نیست! این را خوب می دانم. سالیان سال زندگی کرده ام! امروز دلم بارها ریخت. و بارها ترسید. یاد شعری افتادم: تو رگبار باران و من مردی که چتر نداشت! نمی دونم چی داره به سرم میاد؟هر چی هم فکر می کنم چیزی نمی فهمم. اصلاً چرا باید بفهمم؟ چرا همیشه همه اتفاقها با هم برای من می افته؟ هیچ فکر کردی بهش؟انقدر دورم شلوغه که تا به حال اینجوری نبودم، و انقدر در این جمع تنهام که تا به حال اینگونه هم تنها نبوده ام. شب تنگ و تبداریه. دلم بارون می خواد. کاش یه نم بزنه.کاش امشب مهتاب بود. کاش الان ساعت 1.30 بود. کاش اتفاقی که بعدها می خواد برام بیفته. الان افتاده بود. طاقتم خسته شده.یاد ستاره می افتم و کتاب در تکاپوی معنا برام تداعی می شه. یاد خودم می افتم و ماجرای سیذارتا! کسی چه می دونه؟ من می دونم این روح بی تاب من امشب چی می خواد.بهانه چی می گیره.نه حرفی برای گفتن داره که سبک شه و نه اشکی تا خیس شه و نه عشقی تا آروم بگیره. یکی بیاد منو پیدا کنه! این حرف برات آشنا نیست؟ ببین چی پیدا کردم: کتاب یک عاشقانه آرام 4شنبه 16 آذر 1384 توهمدانی-من اینجام! فردا قراره بببینمت. مواظب خودت باش! مشکل ما اینست که همانقدر که ویران می کنیم، نمی سازیم، همانقدر که کهنه می کنیم، تازگی نمی بخشیم،همانقدر که دور می شویم، باز نمی گردیم. همانقدر که آلوده می کنیم، پاک نمی کنیم. حضرت موسی! دعای سمات. روی ماه خداوند را ببوس و اینکه چرا همه چی ارتفاع داره؟ خیلی چرت و پرت گفتم نه؟ عوضش الان احساس می کنم حالم بهتره. آخیش. ساعت هم 1.32 شد. حالا حتماً هستی.آره هستی. ولی من هنوز همون ماه غمگینم که توچشام 2 تا ستاره دارم! کنکاش می کنم وجود انسان ها را همه تهی سرسام گرفته ام از این همه مترسک آدم نما آه می کشم و دست از کار می کشم همه چیز کهنه است و بوی تعفن می دهد جای لاشخورها خالی...!
| :قالبساز: :بهاربیست: |


