پرده پندار
هر کدوم از ما آرزویی تو دلمون داریم که بستگی به شرایطی داره که توش هستیم. مثلاً برادر من آرزوش خلبان شدنه . یکی دیگه صاحب خانه شدن و دیگری شاید استخدام شدن. یه نابینا آرزوش داشتن یک چشم بیناست و در عین حال آرزوی یه خانومی، داشتن یه سرویس گرون تر از مال دوستش!! به هر حال سقف آرزوی هرکسی بسته به خصوصیات روحی و روانی و جسمی اون داره. قسمت جالب این مساله اینه که خیلی ها این آرزوهاشون رو، به 1000 دلیل نمی تونن بگن. چرا؟ چون خصوصیه، سیاسیه، عشقیه، و همه ما آبرو داریم! آخه این چه جور آرزوییه که تو سر داشتنش مایه ی آبرو ریزیه؟ در حالیکه همه می خوان اون روداشته باشند. اگه برای بیانش از آبرومون می ترسیم، پس وقتی به رویامون برسیم چی به سرمون میاد! دوش ميآمد و رخساره برافروخته بود حافظ اشاره به آمدن معشوقاش ميكند. سپس به توصيف چهره او ميپردازد كه برافروخته است. سپس به توصيف رفتار او ميپردازد كه عادت او رنج دادن عشاق است و حتي حدس ميزند كه جايي دل يكي از عشاقش را سوزانده است. 1-آیا همه چیز نسبیه؟ سرعت؟ لذت؟ زمان؟ ظلم؟ مطلق نداریم؟ یعنی نمی شه همین نسبی بودم انقدر نوسان کنه تا به نزدیکی مطلق یودن برسه؟ نکنه یه وقتی خود مطلق بشه؟..... 2-خوابیدی. داری خواب می بینی.( اگر خواب ببینی)یه خواب بد. می خوای فریاد بکشی. باید فریاد بکشی. هرچی تلاش می کنی، مثل اینکه با تمام وجود دهنت رو باز کنی و از ته دل داد بزنی بلکه کسی رو متوجه کنی، اما ببینی صدائی ازت در نمیاد. هی بدونی و بخوای داد بزنی... بی صدا 3-باید بشینم. بچینم دور خودم. هرچیزی چاره داره. 4-"می دونی که اعتماد مطلق وجود نداره؛ منظورم اعتماد به آدم نیست. منظورم اعتماد به شرایطه. فرض کن حتی نمی تونی از "خودت" انتظار داشته باشی تو فلان شرایط بهمان عکس العمل رو نشون بدی". همین که اونقدر بدونی که این اعتماد وجود نداره که بتونی زنده باشی، کافیه. 6- امان ازین مصلحت طلبی ! همش باید مواظب باشی. 7- این درد پام نمی دونم دیگه چیه؟ اون روز ساق پام بود امروز زانوم. 8-مدام باید زنده باشی که دائم جهت بدی. در مقابل هر کنشی واکنش نشون بدی. هر واکنشی رو تغییر بدی که تکرار واکنش ها از کیفیت شون کم نکنه. هی زنده باشی. زندگی کنی. ...مدام
باران رحمت بي حسابش همه را رسيده و خوان نعمت بی دريغش همه جا کشيده. اصلاً حوصله ندارم. اینو همین اول گفتم تابدونی می خوام قًر( یا غر؟؟) بزنم. اگه دوست نداری نخون. درباره خیلی چیزا می تونم الآن بنویسم. طوری که اصلاً حتی نفهمی که حرفم این نیست. مثلاً گوشه نوشته هام از کتاب " خداحافظ گاری کوپر": - برای چیزی زنده است که وجود ندارد. ! . ؟ - چطور انقدر عوض شدی لنی؟ ها؟ لنی!!! -تعبیر متفاوت از عادت کردن: به یه چیزی عادت می کنی، اون وقت اون چیز یا اون کس قالت می ذاره.اون وقت دیگه هیچ چیز برات باقی نمی مونه. میفهمی چی می خوام بگم؟ -یخ در بهشت! (شاش وقتی یخ زد زرد می شود!) -(من عقیدم عوض شد). زیر این عبارت داخل پرانتز نوشتم: "حرفی که صفحه اول نوشتم." و تو صفحه اول پررنگ و عصبی نوشته بودم: اعتقاد داره که به محض اینکه اعتقاد پیدا کرد چیزی که تا حالا بوده، نباد باشه، باید اون کارو نکرد و اون جوری نبود دیگه!! این ترسناک ترین حرفیه که آدم می تونه از زبون کسی که....... بشنوه! -پسیکولوژی؟ الو، ستاره -نهری که در زیر برف های ابدی است و هیچ کس نتوانسته آن را ببیند. حتی در تابستون، پیش از آنکه بیرون آید در زمین فرو می رود[یاد خط سوم افتادم]. بسه . بهتره از شعرآهنگی که گوش می دم بنویسم: "من و هر ثانیه و جنون تو، باسه من همین خیالتم بسه. بذار جاده ها اشتباه برن، ما که دستمون به هم نمی رسه. من به پروانه شدن نمی رسم، حرمت فاصلمون رو کم نکن!(قافیه رو بچسب) می دونی چیه؟ ازون حسایی دارم که تو قسمت محسن چاووشی نوشتم. مرضِ درد کشیدن! اصلاً نمی دونم امشب چه شبیه؟ شب اول ماه رجب گذشت یا نیومده هنوز؟ نظرت درباره امتحان وصایای امام چیه که به زور تو دوره کارشناسی ارشد باید بگذرونی؟ من چه می دونم امام وصیت نامه شو چند بار عوض کرده؟ یا اصلاً چند تا نسخه بوده! ولی اینو می دونم که تا با نمره حداقل 12 پاس نکنم بهم مدرک نمی دن! نه اینم خوب نیست. آها راستی میدونی چرا چند وقته نیومدم بنویسم؟ نه که نیومدم. چندبار هم نوشتم. ولی تو هیچ کدوم رو ندیدی. نمی دونم چرا دقیقاً همون وقتی که حرفت میاد، حرفت نمیاد! انگاری یکی هرچی کلمه که نه، اصلاً حرف زدن رو از تو مغزت پاک کرده. کی می دونه با کمک نیمکره چپ حرف می زنیم یا راست؟ راستی کسی ازون برنامه مزخرفی که شبکه 5 نشون می ده و ..... خوشش میاد؟ها؟ اه. اصلاً همه چی همیشه باهم اتفاق می افته. بابا مریض می شه. اون یکی به جای اینکه دعای خیر بکنه می گه: ناراحت نباش، چیزی که زیاده کلیه!! ازون طرف رجبی زنگ پشت زنگ که بیا رضایت بده، خدا رو خوش نمیاد بره زندان! چرا خوشش نمیاد؟ اتفاقاً خیلی هم خوشش میاد. حقته! اینم از تو که خودت رو به اون راه زدن هات دیوانم می کنه. اینکه شوخی هات گاهی تا ته دلم و قلبو تنم رو فشار می ده. یه وقت دیدی قاطی کردم ها. دیدی یه وقت آدم ذوق یه چیزیو داره، سرحاله؟ شنگوله؟ ... بعد دیدی این ذوقش رو بکشن؟ می دونی چه حالی می شه؟ من اون حالم. عصبانیم. نزدیکم نیا که می زنم ها. چه قدر اسم این سریاله " مرگ تدریجی یک رویا" رو به حال الآنم مناسب می بینم. زجراندود شدم. به به! داداش گلم هم اومد از کنکور. چه طوری مهندس؟ چی؟. فقط 10 تا ریاضی زدی؟؟ چه جالب! اشکال نداره. منم 24% زده بودم ولی قبول شدم.24% می شه چندتا؟ تازه همونی که انقدر کم زده، الآن یه ریاضیدان مملکت حساب میشه. آره. این رو داشتم می گفتم. بدونید که هرقت خیلی چرت و پرت گفتم، یعنی حرفم چیز دیگه ایه و از سنگینیش ترک خوردم! چند روزپیش تو اخبار اعلام شد که از ابتدای تیرماه امکان دریافت بنزین سوپر از طریق کارت سوخت وجود ندارد و کسانی که می خواهند از این نوع بنزین استفاده کنند، میبایست آن را به صورت آزاد از جایگاههای عرضه بنزین دریافت کنند. . رییس ستاد تبصره 13 همچنین تاکید کرد: از ابتدای تیرماه برای خودروهای تولید داخل که حجم موتور آنها بیش از دوهزار سیسی می باشد، بنزین سهمیه ای تعلق نخواهد گرفت و دارندگان این خودروها می بایست بنزین مورد نیاز خود را به صورت آزاد تهیه کنند. ...هاشمی درباره علت حذف بنزین سهمیه ای برای این دسته از خودروها گفت: این دسته از خودروها درصد پایینی از خودروهای موجود را به خود اختصاص داده اند و بیشتر این خودروها از جمله خودروهای گرانقمیت هستند که افراد متمکن آن را خریداری می کنند و کسی که ۳۰ میلیون داره بده ماشین بخره حتما براش مسئله ای نیست بنزین آزاد هم تهیه کنه... چون کسی که این قدر پول داره که میتونه تو این مناطق خونه بخره ..واسش مسئله ای نیست با آب معدنی دماوند حموم کنه 2-قطع برق مناطق یاد شده بالای شهر .. چون کسی که این قدر پول داره که خونه اش این جاهاس براش مسئله ای نیست که ژنراتور بزاره 3-قطع تلفن این مناطق ..کسی که پول داره ..خوب با موبایل صحبت کنه ...تلفن ثابت میخواد چی کار .... گفتگوهای تنهایی، دکتر علی شریعتی از دفترچه خاطرات يك رئيس جمهور: امروز ساعت 5 صبح از خواب بلند شدم. بعد از نماز و ورزش و صبحانه و دعا براي نابودي مافيا، وزير مسكن را احضار كردم. بيست دقيقه بعد در حاليكه هنوز خميازه مي كشيد در دفتر حاضر شد. سلام و عرض ارادت كرد. شخصا به او دستور دادم كه مسكن را ارزان كند. هاج و واج من را نگاه كرد و بعد پرسيد چطوري؟ گفتم من اين حرفها حاليم نيست، يا تا پس فردا مسكن را ارزان مي كني يا مي فرستمت وردست وزراي اخراجي قبلي. خيلي گريه و زاري كرد كه زن و بچه دارد و اگر بيكار شود شرمنده آنها مي شود. دلم سوخت. گفتم بچه هاي دفتر بيايند ببرند يك آبي به دست و صورتش بزنند تا بعدا تكليفش را روشن كنم. 
تا كجا باز دل غمزدهاي سوخته بود
رسم عاشقكشي و شيوه شهر آشوبي
جامهاي بود كه بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود ميدانست
و آتش چهره بدين كار برافروخته بود
گرچه ميگفت كه زارت بكشم ميديدم
كه نهانش نظري با من دلسوخته بو
كفر زلفش ره دين ميزدو آن سنگين دل
در پياش مشعلي از چهره برافروخته بود
دل بسي خون به كف آورد ولي ديده بريخت
الله الله كه تلف كرد و كه اندوخته بود
يار مفروش به دنيا كه بسي سود نكرد
آن كه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
يارب اين قلبشناسي ز كه آموخته بود
به نظرم اصرار حافظ بر توصيف رفتار معشوق بيشتر براي ايجاد ذهنیتی است كه مخاطب بتدريج آماده براي پذيرفتن رفتار غريب معشوق شود. معشوقي، با عناصري همچون برافروختگي رخساره، عتاب، عاشقكشي، شهر آشوبي. توصيف حافظ از رفتار معشوق حاكي از معشوقي است كه رفتاري واحد با همه عشاق متعددش دارد و هيچ كدام از عشاقش را هم برنميتابد. در بيت بعد رفتار معشوق ابعاد مهلكي به خود ميگيرد به نحوي كه بنا به عادت همه شيفتگانش را هلاك ميكند. شاعر هلاكت عشاق او را چنين شرح ميدهد كه مابين جانهاي عشاق و دانههاي اسفند شباهت ميبيند، چرا كه رخساره معشوق از جنس آتش است و همچنان كه دانههاي اسفند در مواجهه با آتش فنا ميشوند. جانهاي عشاق نيز در هنگام رويارويي با معشوق فنا ميشوند. در بيت بعد شاعر از قول معشوق روايت ميكند كه او را تهديد به فنا كردن ميكند. ولي حافظ تصريح ميكند با اينحال ميلي از طرف معشوق به خود احساس مينمايد.
پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظيفه روزی به خطای مُنکر نبُرد.

پس بدینوسیله بر نامه های آینده ستاد سهمیه بندی بقیه اقلام بدین شرح اعلام میگردد :
1-قطع آب لوله کشی مناطق زعفرانیه ...الهیه - شهرک غرب-فرمانیه-آجودانیه و...
ادامه مطلب
دست ها حرف های خاص خودشان را می زنند، حرف هایی را که زبان بلد نیست، نگاه بلد نیست، لبها بلد نیستند، قلم ها بلد نیستند، شعرها بلد نیستند، موسیقی ها بلد نیستند، خیال هم بلد نیست. حرف های دست ها حرف های دیگری است، بعضی حرف ها را فقط دست ها به هم می گویند، فقط دست ها، فقط دست ها، فقط دست ها... در یک لحظه خاصی که گفتن نمی آید، نمی توان بیان کرد که چگونه لحظه ای است، نمی توان پیش بینی کرد که کی فرا می رسد، اما هر وقت آن لحظه خاص مرموز پرهیجان و محرم فرا رسید دست ها خودشان می فهمند. ناگهان، بی هیچ مقدمه ای، بی هیچ تصمیمی، اراده ای به سراغ هم می آیند و انگشت ها در آغوش هم می خزند و با هم گفتگو می کنند، با هم حرف می زنند، خیلی روشن، خیلی ظریف، خیلی نرم، خیلی خوب... چه حرف هائی! چه حرف ها! گفتگوی شان زمزمه خاموشی است که در فضا منتشر نمی شود، به بیرون سرایت نمی کند. اصلا دست ها احتیاجی ندارند که حرف هاشان را توی کوزه ی کلمات بریزند و به وسیله ی این ظرف های صدادار بیگانه آلوده و مستعمل حمل کنند، دست ها سر پیش هم می آورند مثل دو قمری، دو کبوتر، سر در پر هم می برند و با هم نجوا می کنند چنانکه هوا نمی فهمد، فضا نمی شنود، کلمات خبر نمی شوند، گوش به کار نمی آید، این همه واسطه و وسیله در کار نیست، سر پیش هم می آورند، سر در سینه ی هم فرو می برند و پنهان از همه ی دنیا، دور از چشم زبان و گوش و فضا و هوا و این و آن با هم حرف می زنند، زمزمه ی عاشقانه می کنند، گفتگو می کنند، درد دل می کنند، گله می کنند، با هم عشق می ورزند، با هم از سخن می گویند، با هم از آشنائی، از دوستی و از خویشاوندی می گویند، با هم سوگند می خورند، با هم پیمان می بندند، چه قشنگ پیمان می بندند! چه قشنگ!
بعد گفتم وزير اقتصاد بيايد. دو سه دقيقه اي حاضر شد. فكر كنم ناقلا همان اطراف پرسه مي زند كه اينقدر زود به خدمت مي رسد. دوتا ساك نقل و نبات و باقلوا و خرما و گز و كلوچه و قاووت و اين چيزها آورده بود. شخصا عصباني شدم و گفتم اينها چيست؟ ترسان و لرزان گفت سوغاتي است. گفتم اگر اينطور است اشكالي ندارد، بدهد به بچه هاي دفتر. بعد گفتم برود مسكن را ارزان كند. فوري اطاعت كرد اما گفت تازه وارد است و هنوز به چم و خم وزارت آشنا نيست، اگر اشكالي ندارد يه مدتي بهش فرصت بدهم. گفتم چقدر؟ گفت دوسال. آنچنان عصباني شدم كه خودش از پنجره پريد بيرون!
به بچه هاي دفتر گفتم وزير بازرگاني را احضار كنند. گفتند اتفاقا همينجا بست نشسته است. معلوم شد از ترس مجلس به ما پناه آورده! خوشم آمد. گريه كنان آمد تو كه تورا به خدا نگذاريد من را استيضاح كنند. شخصا گفتم نترس در اماني. گل از گلش شكفت. خيلي اظهار ارادت كرد و گفت تا آخر عمر هركاري كه از دستش بربيايد برايم مي كند. گفتم وظيفه ات همينه! حالا برو مسكن را ارزان كن. گفت چشم الساعه! بعد همانجا با موبايلش زنگ زد به رئيس گمرك و گفت تعرفه واردات مسكن را صفر كند!
گفتم آهاي چكار مي كني؟ گفت: جسارتا مثل گوشي موبايل كه طبق دستورتان اول با افزايش تعرفه واردات گران كرديم و بعد با كاهش تعرفه واردات ارزانش كرديم، مسكن را هم ارزان كرديم!
ديدم بنده خدا توي باغ نيست. مرخصش كردم كه برود. بعد گفتم كه بگويند وزير اطلاعات بيايد. آمد. شخصا به او گفتم زود مسكن را ارزان كن. گفت تا كي؟ گفتم تا فردا. گفت چشم. همين امشب يك مصاحبه تلويزيوني مي كنم و مي گويم كه مافيا در قضيه گراني مسكن دست دارند و به زودي آنها را افشا مي كنيم. گفتم خب بعدش چي؟ گفت هيچي ديگر. كار ديگري كه از ما برنمي آيد. گفتم من روزي ده بار اين ماجراي مافيا را مي گويم، اگر فايده داشت كه تاحالا نشان داده بود. يك فكر جديدي بكن. فكر كرد و با خوشحالي گفت: مي خواهيد به جاي مافيا بگوييم گانگسترها پشت پرده گراني مسكن اند؟!
خواهش كردم برود! رفت.
بعد گفتم وزير كشور را احضار كنند. گفتند گفته كار دارم. گفتم بگوييد من كارش دارم. گفتند گفته هر كي با من كار دارد بيايد خيابان فاطمي. خيلي عصباني شدم و شخصا با بچه هاي دفتر يك جلسه سه ساعته براي اتخاذ تاكتيك مناسب در مقابل معضل وزير كشور گذاشتيم.
بعد از ظهر براي مبارزه با گراني مسكن، شخصا وارد شدم. از بنگاه مسكن سركوچه مان شروع كردم و گفتم مسكن را ارزان كند. بنده خدا از ديدن من زبانش بند آمده بود. خيلي ذوق زده بود و بعد از انداختن چند عكس و توصيه براي اشتغال چند تا از فاميل هايش، با خجالت و حجب و حياي فراوان گفت كه كاره اي نيست و مجبور است هر ملكي را به همان قيمتي كه فروشنده تعيين مي كند بفروشد. فكر كنم راست مي گفت. حيف شد. از فردا مجبورم شخصا به در خانه ها بروم و از مالكين آنها بخواهم كه مسكن هايشان را ارزان كنند. 

| Design By : Night Skin |

