تبليغاتX
پرده پندار


پرده پندار

خب خدارو شکر که شب قدر امسال رو هم دارم میبینم و امیدوارم که بتونم اون جوری که دلم می خواد حسش کنم.

این چند روزه اخیر(از 3شنبه شب) یه حس سنگینی دارم، وقتی توی شهربازی سوار سفینه میشی، انقدر سنگین می شی که نمی تونی حتی یکی از پاهات رو تکون بدی، این احساس سنگینی رو الان روح من داره. ولی خوشبختانه می تونم جابه جاش کنم.

این روزها ویتامین "ت" خونم هم  کمی از قبل بیشتر شده و راحت تر نفس می کشم. کار پایان نامم سرعت بیشتری گرفته و از نظر کاری هم شرایط بهتری پیدا کردم.  دیگه حتی می تونم روی روزهای تعطیلم هم حساب باز کنم و براشون برنامه ریزی کنم. از همه بهتر این که این هفته کلاس­ سنتور تعطیله وازین بهتر چی؟؟؟

می دونم که  این نوشته امشب خواننده ای داره که خیلی عزیزه .

به همون خواننده عزیز میگم حرف های بالا همه مربوط به لایه اصلیه هست. البته امیدوارم درست متوجه شده باشم.

امشب من رو یادتون نره که دعا در حق دیگران موجب قبولی دعا در حق خودمون میشه.

شاد و سربلند باشید.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 12:24 توسط اقلیما| |

گیرند همه روزه و من، گیسویت

جویند همه هلال و من ابرویت

از جملۀ این دوارده ماه تمام

یک ماه مبارک است و آن هم رویت

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 7:19 توسط اقلیما| |

این حرف رو به خیلی ها گفتم که همیشه حضور مسلم و نا مرئی دستی رو توی زندگیم احساس می کردم که هر وقت و هرجا می خواست، وارد میشد و شرایط رو برام، به سمت و سویی سوق می داد که هرگز فکرش رو هم نمی کردم.

دیروز باز اون دست خودش رو نشون داد. خوشحالم که هنوز هست. باز یه حادثه ای که منجر به یه بلوغ تازه می شه!

دیروز ایمانم به این موضوع که جهان و کیهان شعور داره و می فهمه و می شنوه بیشتر شد. تصمیمی که خودم جرات گرفتنش رو نداشم ولی ذهنم درگیرش بود رو برام عملی کرد.

چرا ناراحت باشم وقتی که میدونم که خدا از خودمون به حال ما آگاه تره؟

به جای حس نا خوشایند، صبح که بیدار شدم متوجه آفتابی شدم که تنها در فصل پاییز توی اتاقم می افته.

مدت ها بود که جز نور مهتاب از اتاقم، نور دیگه ای ندیده بودم. و این یعنی اینکه فصل تابستان با تمام عجیب غریب بودنش داره تموم می شه و فصل خزان داره از راه می رسه. با برگهای رنگیش، با تولد من، با ترم جدید دانشگاه، با ماه مهر.

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:38 توسط اقلیما| |

اگر بباده مشکین دلم کشد شاید                     که بوی خیر ز زهد و ریا نمی آید
جهانیان همه گر منع من کنندازعشق                من آن کنم که خداوندگار فرماید
طمع زفیض کرامت مبر که خلق کریم                          گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید
مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید                   که حلقه ای ز سر زلف یار بگشاید
ترا که حسن خداداه هست و حجله بخت         چه حاجت است که مشاطه ات بیارید
چمن خوشست وهوا دلکش است ومی بیغش   کنون بجز دل خوش هیچ در نمی آید  جمیله ایست عروس جهان ولی هش دار           که این مخدره در عقد کس نمی آید
به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر            بیک شکر ز تو دلخسته ای بیاساید
بخنده گفت که حافظ خدای را مپسند                  که بوسه تو رخ ماه را بیالاید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 15:19 توسط اقلیما| |

با عرض پوزش به دلیل اینکه مدت ها!!! به روز نکردم، دلیلش اینه که بر اثر شک وارده به علت کمبود وجود معنوی و مادی ویتامین "ت" ، دچار افت شدید فشار روحی شده بودم، که تا به امروز و احتمالاً بسیاری دیگر از روز ها، ادامه خواهد داشت که صدمات جبران ناپذیری به شغل و تحصیل اینجانب وارد آورده!

با تمام این اوصاف تلاش بر ای بازگشت اینجانب به زندگی عادی همچنان ادامه دارد، و یکی از راه های آن سعی در زود به زود به روز کردن وب لاگ می باشد.

با آرزوی سلامتی برای تمام مریضهای عزیز، بیمار منظوره را از دعای خیر خود محروم نفرمایید.

 با تشکر

مدیریت محترمه وب لاگ

اقلیما 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 23:22 توسط اقلیما| |

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع « خدا » رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 15:30 توسط اقلیما| |


:قالبساز: :بهاربیست: