تبليغاتX
پرده پندار


پرده پندار

و باز امشب سروش مرا ندا در داده است که تو می آیی. گرچه این بار، هزار و یکمین بار است که کنار این پنجره نشسته ام اما نیامدی. هزار و یک شب از خلال این روزنه چشم براه بوده ام و ماه -تنها شاهد من- است که در این هزار و یک شب مرا در انتظار تو همراهی کرده است و امشب که باز آمده ام او نیز هست. دلم می گوید که می آیی. همین امشب خواهی آمد و آرزویم را به حقیقتی مطلق بدل خواهی کرد. بیا. بیا. بیا و بیا...
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 15:0 توسط اقلیما| |

نجات من بدست توست

از این محبس نجاتم ده

لباس کهنه تن را بسوزان و حیاتم ده

بیا و نقطه پایان به شعر عمر من بگذار

تنم دیوار بین ماست

تنم را از میان بردار



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 12:49 توسط اقلیما| |

شکسپير ميگويد: بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگو ميپندارد دروغ بگويي!
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 16:18 توسط اقلیما| |

 

شب چهارم: بانو

 

باید امتحان کنی. باید سیگاری را خاموش کنی کف دستت تا بفهمی چه می گویم. ناگهان تمام حرارت بدنت جمع می شود در میان دستت. شروع می کنی به لرزیدن و گویی که آب سردی راریخته باشند به پیکرت. کاش می توانستی امتحان کنی.کاش اینقدر از سیگار بدت نمی آمد. او هم بدش می آید. مطمئن باش ترکش خواهم کرد. یک روز ظهر ترکش می کنم. نه به خاطر تو. فقط به خاطر او. قول داده ام. شرط کرده است و شرطی دیگر که هر جا رفتم او را هم با خود ببرم و تو شرط کرده بودی هر جا بروم، بیایی با من. ولی نیامدی.

هرجا رفتی او هم آمد و به خنده ات خندید و به گریه ات، گریست. راستش را بخواهی اصلاً به عشق تو نفس می کشید ولی تو گذاشتی  و رفتی و او ماند و هزار و یک ... . تو باید می رفتی و او باید می ماند، می دانم. آن همه را چه کسی باید رتق و فتق می کرد؟ شرط کرده بود. قول داده بود.

و تو قول دادی که شمایلی از من بکشی. گفته بودی، می توانی. تابلوهایت را نشانم دادی. کشیدی و هرگز به من ندادی. گفتی گناه دارد شمایلت را ببینند.

نمی دانم چه کردی با آن. ولی هرگز از یادش نرفتی. شاید شمایلی نداشت ولی مدام تو مقابل دیده گانش ظاهر می شدی و می دیدت.

مارایت الا جمیلا. می دانم که زیبا کشیدی اش. زیباتر از من. بیا و قولی بده به من. بیا و قول بده که آن روز شمایل را به آتش بکشی. کاش می توانسی سیگاری روشن کنی و تابلو را با آن آتش بکشی. و من را و خاطراتم را و هر آنچه که ... . آن روز من در مکان امنی خواهم بود و تو فرسنگ ها فاصله خواهی داشت با من، و او نیز شاهدمان خواهد بود. و من و او با هم خواهیم رفت. این را هم بکش. من و او را و آسمانش را قرمز کن. کاش آن شمایل را می دیدم. می دانی که، مدتی است، نمی توانم به آینه نگاه کنم.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 17:24 توسط اقلیما| |

شب سوم: خرابات

 راستی، باورت می شود که حتی یک برف را هم با هم تجربه نکردیم؟ و برف می بارد و همه جا را سفید می کند. حتی ته سیگارهایی را که ریخته ای جلوی پایت را می پوشانند و شعله اش را می کُشند و فقط جایشان می ماند در برف. گفته بودی، بچگی هایت کفشها و جورابهایت را در می آوردی و می رفتی توی چمنها. دوست داشتی خیسی چمن ها بخورد به پاهایت و خنکشان کند. کفشهایت را در می آوری و می روی توی برف و راه می روی. جای پایت چقدر کوچک است. به جای پاهای کودکان خردسال سه، چهار ساله می ماند. آرام آرام می دوی. می دوی و برف ها آب می شوند و خاکستر میریزد روی زمین. چرا اینقدر این ماسه ها داغ اند؟ مگر نمی دانند که پاهایت می سوزند. و تو می دوی در بیابان و لباست آتش گرفته است و از گوش هایت خون می چکد. و خاکستر لباست جا می ماند روی برف های آب شده.

خاکستر سیگارم را می تکانم روی برف ها و آب می کند و می رود پایین و پایین تر. در انتهای ذهنم و می سوزاند. باید مراقب باشم که آتش، نگیرد به لباس احرامم.

بیا عزیزکم. بیا و بنشین روبرویم. کلی برایت صحبت دارم. بیا و بنشین تا برایت قرآن بخوانم : یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی ... و تو گریه می کنی. نترس. گلکم. تو را هم با خود خواهم برد. کمی صبر کن. آمده ام که تو را ببرم. ببرم نزد خودم. بیا. می دانم که بی من دیگر نای زندگی را نخواهی داشت. بیا تا راحتت کنم از این ...

راستی کسی نمی دند که چرا اینجا خون ریختن مباحات دارد؟

من نیز آمده بودم تا تو را با خود ببرم و تو نیامدی. ترسیدی. مدام برایم بهانه چیدی. هر چه را که برایت گفته بودم به ریشخند گرفتی و باز حرف های خودت را گفتی.

دیگر باید برویم، طفلکم. وقتش است. این خرابه را بگذار به حال خود، این مردمان را نیز هم، اینها لیاقت تو را ندارند. بیا، فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی.

هوا سرد شده است و با این برفی که می بارد، دیگر باید به فکر سر پناهی باشم. من می روم. می روم به مکانی گرم. به مکانی امن. شاید برایت نامه ای نوشتم و شاید هم نشانی ام را برایت فرستادم. نمی دانم. نمی دانم این خرابه چه چیز دارد برای دلخوش کردنت. پاهایم یخ زده اند. جوراب هایم را و بعدتر کفش هایم را می پوشم. باید بروم . سیگار بخرم.فقط یک نخ برایم مانده است.

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 19:35 توسط اقلیما| |

  شب دوم: پیام آور 


در میزند. در را باز می کند. می گوید:"بیا برویم. بیا و با من باش." می گوید معذور است، نمی تواند. اسبش را، شمشیرش را و زره اش را پیشکش می کند. اما اوخودش را می خواست. می خواست با او باشد. همراهش و در کنارش.

  من او را دوست می دارم و تورا بیشتر از او. تو را می خواستم چون همانی بودی که تمام عمر فکر می کردم باید با من باشی  ولی نیامدی.  چقدر دنیا غریب است. چرا همه چیز وارونه پیش می رود؟ او را دوست می دارم بر حسب وظیفه. باید دوست بدارمش و الحق که لیاقتش را دارد ولی تو نه. نداشتی. لایق دوست داشتن نبودی. من نه اسب می خواهم و نه شمشیر و زرهی. باشد، می روم.  

راه بسیار است برای رفتن. کفشهایم را در می اورم. باید پاهایم سردی آسفالت خیابان را حس کنند. بدن  گر  می گیرد. راستی مکان امن از کدامین سو بود؟ سیگاری می گذارم گوشه لبم. هوا سرد است. فقط هشت روز دیگر برایم مانده است. چقدر زود می گذرد این  ایام. باید دنبال قربانی باشم. وقتی نمانده است.

  قول می دهم. به تو قول می دهم که فقط تا عاشورا بکشم. و دیگر کنارش خواهم گذاشت. دیگر دردی نیز نخواهم کشید. همه چیز را تمام خواهم کرد. قول می دهم. فقط بگذار برسد آن روز. به ضربه یک شمشیر همه چیز را بسمل می کنم. 

شاید من پیام آور خوبی نبوده ام برایت. ولی بدان که تونیز لایق نبودی. پیامم را نشنیدی. و مرا فروختی به نا چیزی. دیگر وقت  رفتن است. چقدر بلند است اینجا. حتماً ایستاده ای آن پایین و منتظری. چقدر کوچک شده ای. همه چیز کوچک به نظر می رسد از این بالا. دیگر فقط یک حرکت شمشیر تکلیف مرا مشخص خواهد کرد. به او بگویید نیاید. اینجا لیاقت او را ندارد.

  و من پرواز می کنم. بی بال و بی سر به امید سجده ای بر خاک و حتماً تومی ایستی بالای سر جنازه بی سرم. شاید هم چند قطره اشکی بریزی.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 21:50 توسط اقلیما| |

شب اول: احرام


لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمد و النعمه لک والملک، لا شریک لک لبیک

محرم می شوم در این ماه محرم به جامه ای سیاه، قربه الی الله. راستش را بخواهی حج من همین است. ده روز تمام احرام. آن هم به جامه ای سیاه. ده روز تا روز موعود، تا روزی که از احرام درآیم، تا عاشورا. خیلی از کارها بر من حرام شده است. می خواهم دیگر به تو هم فکر نکنم، فکرتو نیز از محرمات دهه من است. می خواهم وقتی به یادت افتام سیگاری بگیرانم و یاد تو را خاکستر کنم در هزار توهای ذهنم.

باید بروم اعمال را به جا بیاورم. باید بروم به مکانی امن. آنجا خون ریختن مباحات دارد. نمی دانم اینها را می فهمی یا نه؟ می فهمی. ولی... . باید سیگاری روشن کنم.

امروز وارد می شوند. باید رفت به استقبالشان. حجاج مدت هاست که راه افتاده اند و امروز بالاخره می رسند. اینجا مکان امنی است. بیت الله الحرام. راستی چرا اینجا خون ریختن مباحات دارد؟ همه رخت های سیاهشان را به تن کرده اند تا وارد شوند.

طواف می کنم، هفت شوط، قربه الی الله. هروله می کنم. به سر و صورت می زنم. به سینه ام می کوبم. بیا و بگیر. این درد را از من و از دلم پاکش کن. زیر سیگاری ام را نگاه می کنم. ته سیگار هفتم را در آن له می کنم.

باید بروم بیرون. شال و کلاه می کنم و احرام بسته با پای برهنه راه می افتم. فقط ده شب وقت دارم. باید برسم به مکانی امن.

لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمد و النعمه لک والملک، لا شریک لک لبیک



نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 21:29 توسط اقلیما| |

  یکی از راه های انتخاب  همسر، تهیه چک لیست هست.
هر کدوم از کسایی که قصد ازدواج و یا حتی تجدید فراش دارند می تونند ازین شیوه استفاده کنند. (الهی که پیر شید......)
بعد از تهیه یک چک لیست،از چند راه می تونید که به این مهم برسید که آیا شخص منظور، صلاحیت ازدواج با شما را دارد یا خیر؟؟  در اینجا به چند راه اشاره کرده و در انتها یک نمونه ی آن را به عنوان مثال عینی می آوریم. البته ناگفته نماند که در این راه از روش های ابتکاری و حتی فوق ابتکاری هم می توان استفاده کرد. بسته به اینکه علاقه شما به چی باشه، یا توی چه رشته ای تحصیل کرده باشید می تونید انتخاب کنید:
یک راه، استفاده از شمردن تیک هایی است که جلوی هر آیتم گذاشته اید. این تیک ها می تواند فقط به معنای دارد یا ندارد باشد، و در انتها بشماریدشان و ببینید چند چند میشند و کی می بره؟! یا حتی می تونید به دارد ها یا ندارد ها، وزن هم بدهید و در انتها میانگین بگیرید!
راه دیگر استفاده از علامت های گوناگونی چون، + ، * ، -   می باشد ، که باز هم می توانید به هرکدام وزن دلخواه بدهید و میانگین بگیرید!
 راه دیگر استفاده از درصد گیری است.برای نمره دادن به هر کدام از آیتم ها، به طرف فکر کنید یا نگاه کنید و نمره دهید!! 
.
 .
 مثال:  

 
1)     صورت:                          80/100
2)     تحصیلات:                       100/100
3)     خانواده:        ؟   احتمالاً    90/100
4)     قد(  ....!!! ):                  100/100
5)     گویش:                          100/100
6)     فرهنگ:     ؟       احتمالاً   80/100
7)     اخلاق:       ?    احتمالاً     90/100
8)     فهم و اندیشه:                100/100
9)     سن:                      100/100       (توضیحات:   1362  ----  1357)!      

                                 93%   =  100  *   840/1900   = امتیاز  

هرکسی که  امتیاز 75%  بیاورد  ok شما ماورای ایده آل من آوردید.


(البته تعیین حد نصاب قبولی
هم با شماست و می تواند بسته به شخص متفاوت در نظر گرفته شود.)



نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 14:50 توسط اقلیما| |

ما چون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیم     
                             امیدزهرکس که بریدیم، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

                      از گوشه ی بامی که پریدیم،پریدیم

رم دادن صیدِ خود از آغاز غلط بود          

                         حالا که رماندی و رمیدیم،رمیدیم


نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 12:2 توسط اقلیما| |

رفت توی اتاقش و در کمد لباس هاش رو باز کرد. هر جی توش بود ریخت بیرون  _این راهی بود که وقتی خیلی صبرش سر میومد و دلش انقدر می گرفت که دیگه حتی دردل هم آرومش نمی کرد، ازون حال نجاتش می داد_   یه نگاهی به میز تحریرش کرد. رفت سراغ دوتا کشوی اون. اون ها رو هم خالی کرد! و همین طور کشوی لباس هاش! روسری هاش، جعبه ی وسایلش، اتاقش دیدنی شدنی بود. شبیه خانه هایی که دشمن بهش حمله کرده! بعد نشست وسط همه ی اون بهم ریختگیها و یه نفس عمیق کشید. توی وسایلی که از کشوی میز تحریرش بیرون ریخته بود، چشمش به یه کاغذی خورد و کنجکاوی اش جلب شد. نوشته ای بود که 2 سال پیش به شدت موجب خنده اش شده بود.  لبخندی زد و توی اون همه کاغذ، جست و جو کرد. !!!!!    سال ها بود که سراغ محتویات این کشوها نرفته بود و فقط اون ها رو مرتب کرده بود. متوجه شد که خیلی از وسایلی که آگاهانه یا ناآگاهانه نگهشون می داره، ناخودآگاه انرژی های منفی بهش انتقال می دن.  تصمیم گرفت همه اون چیز هایی که یادآور بدی ها و تلخی های روزهای گذشته هست و موجب عذابش میشه رو دور بریزه و اینکار رو کرد!

درسته که یه سری از لباس هاش و دیگه نداره ، وسایلش رو  و ............ عوضش احساس رهایی و آزادی بیشتری داره!


نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 21:20 توسط اقلیما| |


Design By : Night Skin