تبليغاتX
پرده پندار


پرده پندار

می دانی نسبت بین من و تو مثل چی می ماند؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:41 توسط اقلیما| |

دکتر علی شریعتی :

مردها نامرد ترین موجوداتند ، تا زمانی عشق می ورزند که بدانند زن اسیر آنها نشده و هنگامی که قلب زن را تسخیر کردند  با تمام مردانگی ، نا جوانمردی میکنند !!!!

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 11:13 توسط اقلیما| |

"زن کودکی است که با اندک تبسم خندان و با کمترین بی مهری گریان می شود"
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 19:14 توسط اقلیما| |

در فلسفه گاهی شعرهای لطیفی هست. مثل این حرف که می گه خداوند از شدت ظهورش مخفی است. در واقع مفهوم این حرف اینه که خداوند اون قدر هست که گویی نیست. اون قدر حضور داره که انگار غایبه. اصلا غیبتش به دلیل شدت ظهورشه می گن خدا مثل یک صدا ست که از اول آفرینش تا آخر اون با یه حالت پیوسته در هستی نواخته می شه. چنین صدایی رو تا قطع نشه کسی نمی تونه بشنوه. در واقع دائمی بودن صدا مانع شنیدنش می شه شاید به همین دلیله که ما نمی تونیم خداوند رو درک کنیم به نظر من این خیال انگیزترین شعری یه که انسان در طول تاریخ سروده.

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 20:33 توسط اقلیما| |

 

شب چهارم: اعتراف

اعتراف می کنم با اینکه همیشه از شنیدن "راست های جدید" هرشبت می ترسیدمُ ولی اشتیاق زیادی به شنیدنشان داشتم. امشب سرشار از تکرارم. سیگار ی روشن می کنم. تو را در روبروی خود می بینم که پشتت به من است و در مغرب هایی دور مرا جست و جو می کنی. هیچ یادت هست؟ که اولین بار من ترا دیدم یا تو مرا؟

 اعتراف می کنم! با اینکه همیشه از نگاه هایت هراس داشتمُ ولی بی وقفه دنبال لحظاتی می گشتم تا دور از حواس توُ دزدانه در چشمان روشنت نگاه کنم! نگاهت ارتباط عمیقی تا ناامنی فرداها و آینده ها داشت.

سیگار را نیمه تمام در زیر سیگاری له می کنم. یادم می آید در جایی شنیده ام که مصرف سیگارُ خطر ابتلا به قانقاریا را تا ۱۶ برابر افزایش می دهد! قانقاریا؟ درمانش چیست؟ آیا چیزی جز دوری از تو؟

 دريا دريا از تو دور ميشوم و قدم هاي نگاه هر عابريُ مجاز به تلاوت چشمانت است.

چشم های او مانند آینه ایست که تا عمق وجودت را نشانت می دهد. لباس احرام بر تن دارم و نگاه در چشمانش حرام! چشم های تو راه بی مقصود آینده و چشم های اوُ مقصد سفرهای من. بقچه ی هزار تکه ی امیدم را بر دوش می زنم و پیاده در راهی می روم که او مرا همراهی می کندُ ـ با او از احرام در خواهم آمد. ـ

 مي روي و بعد تو مانده ام و چشم هايت كه در بغض  جان گرفتهُ. دور مي شوی. مست در خوشي مي خواني، مي رقصي گيسويت را به باد مي دهي و فارغ از طفلتُ. به خیالت به من نزدیک می شوی. با اینکه  زمین گرد است و ما روزی به هم خواهیم رسیدُ اما می دانم دو خط موازی تنها در بی نهایت همدیگر را قطع خواهند کرد.

 

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 22:37 توسط اقلیما| |


:قالبساز: :بهاربیست: