پرده پندار
نمیدانم این زندگی کلاً به چه دردی میخورد
که داریم انجامش میدیم. به نظر من که مطلقاً پوچ و بیمعنی است. حتّی در قدسیترین
و معنویترین حالتش هم پوچ است. کاش میشد انجامش نداد یا پاک و پاکیزه و بیدردسر
تمامش کرد. اگر خداوند امکان عدم شدن و از دایرهی وجود اینجهانی و آنجهانی حذف
شدن را برایم میگذاشت، دریغ نمیکردم. «یک روز از خواب پا میشی ، می بینی رفتی به باد! هیچکس دور و برت نیست ، همه رو بُردی ز یاد!» دراز کشیده ام،
چشمانم را می بندم تا خود را وادار به خواب کنم. افکار زیادی توی
سرم در حال رفت و آمد است، به روزی که گذشت فکر می کنم و به روزهایی که می
گذرد. روزهای هفته را مرور می کنم . شنبه، شنبه هایی
که همیشه رسم است شروع باشد، شروع کاری که همیشه پشت گوش انداختی، شروع هفته ای که
باید تا می توانی بدوی. یکشنبه ها، که
همیشه بهترین و بدترین اتفاقات زندگیم در این روز بوده، یکشنبه هایی که همیشه در
خیالم سفید است، یکشنبه هایی که هنوز خیلی مانده تا آخر هفته. نمی دانم چرا
روزهای زوج هیجان انگیزتر است،با اینکه سه روز از شروع هفته گذشته ولی دوشنبه
است! امروز دوشنبه: روزي زوج كه فرد بود! روزم با درد شروع شد و با غصه تموم .خودمم نمی دونم چرا اين جوري دارم ادامه
میدم . نمي دونم چرا با اينكه اينهمه موفقم، انقدر نا موفقم!؟ 25 سالمه. و تو اين سن ، فوق ليسانس دارم، كار
دارم، هنرمندم، موسيقي كار مي كنم، خطاطي مي كنم، اهل مطالعه ام، ظاهر زيبايي
دارم، تو برخوردام مودب و صميمي هستم، خانواده ي منسجم و خوبي دارم ، مردهاي زيادي
بهم علاقه دارند، .... ولي با همه
ي اين ها باز ناموفقم. شاید اگه برای خودم اعتراف
کنم که دلیل ناراحتیم چیه مشکلم حل بشه ... هنوز خودمو گول می زنم که مشکلم درسمه
، کارمه ، زندگیمه !!.....میدونم که اینا همش بهونست ! ..شاید غرورم بیشتر از اونی
هست که اعتراف کنم که بيخود به چيزايي گير مي دهم كه اول و آخر، مي دونم برام بي
فايده است. ولي باز از سرٍگذشت بي لذت شب و روزهام، گير مي دهم. شايد كه اگر لذتي
نيست، دردي باشه! گاهى چنان بدم... كه مبادا ببينيم مبهوت مى شوى... اگر از روزنی... شبى
استاد قبول كرد و دانشجو
پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه
قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني
نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين
شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با
يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله
دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست. و اين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره
كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي
حتى اگر... به ديده رؤيا ببينيم
من صورتم ... به صورت شعرم... شبيه... نيست
بر اين گمان مباش... كه زيبا... ببينيم
شاعر شنيدنى ست... ولى ميل... میل توست
آماده اى كه بشنوى ام... يا ببينيم
اين واژه ها... صراحت تنهايى من اند
با اين همه... مخواه... كه تنها ببينيم
بى خويش... در سماع غزل ها... ببينيم
يك قطره ام... و گاه... چنان موج مى زنم
در خود ...كه ناگزيرى... دريا ببينيم
شب هاى شعر خوانى من... بى فروغ... نيست
اما... تو با چراغ بيا... تا... ببينيم
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
| Design By : Night Skin |

