تبليغاتX
پرده پندار


پرده پندار

جیرجیرک‌ها حشرات عجیبی هستند؛ چند روز بیشتر عمر نمی‌کنند اما به اندازه یک موجود صدساله سروصدا دارند. در یک مزرعه برنج، رنج را برنج‌کاران می‌برند ولی جیرجیرک‌ها چنان با جیرجیر خود هیاهو می‌کنند که انگار، گنج دانه برنج با رنج ایشان حاصل شده است! آدمی را هم قصه همین است؛
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 14:54 توسط اقلیما| |


یکی از شاعران پیش امیر  دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او برکنند و از ده بیرون کنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت. سگان به دنبال وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. زمین یخ گرفته بود. عاجز شد. گفت‌ :«این چه حرامزاده مردمان‌اند؛ سنگ را بسته‌اند و سگ را گشاده

امیر از دور بدید و بشنید و بخندید و گفت :«ای حکیم، از من چیزی بخواه.»

گفت جامه‌ی خود می‌خواهم گر انعام می‌فرمایی. 

«امیدوار بود آدم به خیر کسان     مرا به خیر تو امیّد نیست شر مرسان»

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 20:39 توسط اقلیما| |

به روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.
او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبي و ديگر شرارت‌ها بود.
ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد .

كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟

شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگي‌ست

آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟

شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با اين وسيله مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، مي‌توانم با او هر آنچه مي‌خواهم بكنم ..

من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام. به همين دليل اين قدر كهنه است

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:39 توسط اقلیما| |

"در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 0:39 توسط اقلیما| |

اول نادیده ات می گیرند، بعد مسخره ات می کنند، سپس با تو مبارزه می کنند، اما در نهایت پیروزی با توست.                                                                                     

                        "ماهاتما گاندی"

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 14:47 توسط اقلیما| |

من از روییدن خار سر دیوار دانستم                 که ناکس کس نمی گردد بدین بالانشینی ها
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 18:26 توسط اقلیما| |

يکي بود يکي نبود.

چوپاني بود که در نزديکي ده، گوسفندان را به چرا مي برد.

مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود.

 چوپان،‌ هر روز که گرسنه ميشد، گوسفندي را ميکشت. کباب ميکرد و خود و بستگانش با آن سير ميشدند.

سپس فرياد ميزد: گرگ. گرگ. اي مردم. گرگ...

مردم ده سرآسيمه ميرسيدند و ميديدند که مانند هميشه، کمي دير شده و گرگ گوسفندي را خورده است.

مردم ده تصميم گرفتند پولهاي خود را روي هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشي ترين و خونخوارترينها.

چوپان به آنها اطمينان داد که با خريد اين سگها، ديگر هيچگاه، گوسفندي خورده نخواهد شد.

هنوز چند روزي نگذشته بود که دوباره، صداي فرياد چوپان به گوش رسيد.. مردم دويدند و خود را به گله رساندند و ديدند گوسفندي خورده شده است.

يکي از مردم، به بقيه گفت:

ببينيد. ببينيد. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هايي از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقي است.

بقيه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فرياد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگيريد...

ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغيير کرد. چهره اي خشن به خود گرفت. چوب چوپاني را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهي ميکردند.

برخي مردم زخمي شدند. برخي ديگر گريختند.

از آن شب، پدرها و مادرها براي بچه ها، در داستانهاي خود شرح ميدادند که:

عزيزان. دورغگويي هميشه هم بي نتيجه نيست. دروغگوها ميتوانند از راستگويان هم سبقت بگيرند. خصوصاً وقتي پيشاپيش،  چوب، گوسفندها و سگهاي نگهبانتان را به آنها سپرده باشيد.

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:30 توسط اقلیما| |

گربه به پرتگاهی میرسد، اما به راه رفتنش ادامه میدهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده میگیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز میشود که به پایین نگاه میکند و ژرفای دره را میبیند.
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 20:19 توسط اقلیما| |


:قالبساز: :بهاربیست: