پرده پندار
یکی از شاعران پیش
امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او برکنند و از ده
بیرون کنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت. سگان به دنبال وی افتادند. خواست
تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. زمین یخ گرفته بود. عاجز شد. گفت :«این چه
حرامزاده مردماناند؛ سنگ را بستهاند و سگ را گشاده!» امیر از دور بدید و بشنید و
بخندید و گفت :«ای حکیم، از من چیزی بخواه.» گفت جامهی خود میخواهم گر
انعام میفرمایی. «امیدوار
بود آدم به خیر کسان مرا به خیر تو امیّد نیست شر مرسان» به
روايت افسانهها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و
وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد. من اين
وسيله را در مورد تمامي انسانها به كار بردهام. به همين دليل اين قدر كهنه است "در
معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا
بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به
ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار
آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه
ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را
درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی
اهمیت بستن گربه" اول نادیده ات می گیرند، بعد مسخره ات می کنند، سپس با تو مبارزه می کنند، اما در نهایت پیروزی با توست. "ماهاتما گاندی" يکي بود يکي نبود. چوپاني بود که در نزديکي ده،
گوسفندان را به چرا مي برد. مردم ده، همه گوسفندانشان را
به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود. چوپان، هر روز که گرسنه
ميشد، گوسفندي را ميکشت. کباب ميکرد و خود و بستگانش با آن سير ميشدند. سپس فرياد ميزد: گرگ. گرگ.
اي مردم. گرگ... مردم ده سرآسيمه ميرسيدند و
ميديدند که مانند هميشه، کمي دير شده و گرگ گوسفندي را خورده است. مردم ده تصميم گرفتند پولهاي
خود را روي هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشي ترين و خونخوارترينها. چوپان به آنها اطمينان داد
که با خريد اين سگها، ديگر هيچگاه، گوسفندي خورده نخواهد شد. هنوز چند روزي نگذشته بود که
دوباره، صداي فرياد چوپان به گوش رسيد.. مردم دويدند و خود را به گله رساندند و
ديدند گوسفندي خورده شده است. يکي از مردم، به بقيه گفت: ببينيد. ببينيد. هنوز اجاق
چوپان داغ است. هنوز خرده هايي از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقي است. بقيه مردم که تازه متوجه
شدند چوپان، دروغگوست، فرياد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگيريد... ناگهان چهره مهربان و
دلسوخته چوپان تغيير کرد. چهره اي خشن به خود گرفت. چوب چوپاني را برداشت و به سمت
مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهي ميکردند. برخي مردم زخمي شدند. برخي
ديگر گريختند. از آن شب، پدرها و مادرها
براي بچه ها، در داستانهاي خود شرح ميدادند که: عزيزان. دورغگويي هميشه هم بي نتيجه
نيست. دروغگوها ميتوانند از راستگويان هم سبقت بگيرند. خصوصاً وقتي پيشاپيش،
چوب، گوسفندها و سگهاي نگهبانتان را به آنها سپرده باشيد.
او ابزارهاي خود را
به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز،
حسادت، قدرتطلبي و ديگر شرارتها بود.
ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر ميرسيد،
بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد .
كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟
شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگيست
آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟
شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين
وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بياثر ميشوند، فقط با اين وسيله ميتوانم در
قلب انسانها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به
احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، ميتوانم با او هر آنچه ميخواهم بكنم ..
| :قالبساز: :بهاربیست: |


