تبليغاتX
پرده پندار


پرده پندار

یه وقتهایی یه اتفاقاتی توی زندگی آدم می افته، که همه چیز رو پیش چشمش پوچ می کنه. همه ی خوشی ها و ناخوشی ها، غم ها و درد ها. یه جوری تمام نگرانیهات، علاقه  و امیدت به آیندت، دلخوری هات .........

تمام ناخوشی های گذشته که سرشون خیلی آزار دیدم، همه تو چشمم خوار شدند، تلاش برای مبارزه سر خواسته هام، آرزوهام همه به باد رفتند. واقعآ با این همه پوچی چه طور می شه زندگی کرد؟؟

می خوام همین جا، با  همین بغض گلوم، اعتراف کنم. چون نمی خوام وقتی کار از کار گذشت به یاد خودم بیفتم. از خیلی ها دلخورم. تو زندگیم آدمای زیادی اومدن و جای پاشون مونده. به همشون مدیونم که اونجوری که باید،  نتونستم براشون خوب باشم و به هر حال تو ذهنشون با اما و اگر هستم. از همشون ، از همتون می خوام بذارید پای شرایطی که توش بودم و از من بگذرید. اون هایی که بهم محبت کردند، اونهایی که دلم و شکوندند و اونهایی که دلهاشون و ناخواسته شکوندم .....   از همه می خوام که دلشون و از دلخوری و یا کینه من رها کنند و این بار سنگین رو از دوش من بردارند. تویی که توقع از من داشتی و من نتونستم توقعت رو براورده کنم. باید بیشتر محبتت می کردم و قصور کردم، باید کمتر ازت انتظار می داشتم و نداشتم.

وقتی اینها رو دارم می نویسم، صورت تک تک افراد جلو چشمم میاد. کاش بتونم یه شبی با دل آروم بخوابم.....

 

پ.ن -درباره این مطالب هیچ توضیح اضافه ای هم به هیچ کس نخواهم داد.   

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:8 توسط اقلیما| |


معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت: فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارید و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدتان می‌آید، سیب‌زمینى بریزید و با خود به کودکستان بیاورید. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردند به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ 



نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:53 توسط اقلیما| |



نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:54 توسط اقلیما| |

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش میآید و می خواهد بداند که نجس ترین چیز ها در دنیای خاکی چیست؟ برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترین ها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و با هرکسی که بداند تمام تاج و تختش را به او بدهد. وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جست و جو از افراد مختلف به این نتیجه می رسد که با توجه به حرف ها و صحبت های مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد. عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سوال کنم. شاید جواب تازه ای داشت. بعد از  صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد. چوپان هم می گوید تو باید مدفوعت را بخوری! وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد. ولی چوپان به ائ می گوید تو می توانی من را بکشی، امامطمئن باش پاسخی را که پیدا کرده ای غلط است. تو این کار را یکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را یکش. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد، سپس چوپان به او می گوید: "کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو یه خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است را بخوری" !!!

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:22 توسط اقلیما| |

کسی سنگ پا نمیخواد؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 7:3 توسط اقلیما| |

فعلاً افسرده ام. شاید فردا به مناسبت سومم نوشتم.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:16 توسط اقلیما| |


:قالبساز: :بهاربیست: