پرده پندار
گاهى چنان بدم... كه مبادا ببينيم مبهوت مى شوى... اگر از روزنی... شبى
حتى اگر... به ديده رؤيا ببينيم
من صورتم ... به صورت شعرم... شبيه... نيست
بر اين گمان مباش... كه زيبا... ببينيم
شاعر شنيدنى ست... ولى ميل... میل توست
آماده اى كه بشنوى ام... يا ببينيم
اين واژه ها... صراحت تنهايى من اند
با اين همه... مخواه... كه تنها ببينيم
بى خويش... در سماع غزل ها... ببينيم
يك قطره ام... و گاه... چنان موج مى زنم
در خود ...كه ناگزيرى... دريا ببينيم
شب هاى شعر خوانى من... بى فروغ... نيست
اما... تو با چراغ بيا... تا... ببينيم نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت
0:11 توسط اقلیما| |
| Design By : Night Skin |

