پرده پندار
دراز کشیده ام،
چشمانم را می بندم تا خود را وادار به خواب کنم. افکار زیادی توی
سرم در حال رفت و آمد است، به روزی که گذشت فکر می کنم و به روزهایی که می
گذرد. روزهای هفته را مرور می کنم . شنبه، شنبه هایی
که همیشه رسم است شروع باشد، شروع کاری که همیشه پشت گوش انداختی، شروع هفته ای که
باید تا می توانی بدوی. یکشنبه ها، که
همیشه بهترین و بدترین اتفاقات زندگیم در این روز بوده، یکشنبه هایی که همیشه در
خیالم سفید است، یکشنبه هایی که هنوز خیلی مانده تا آخر هفته. نمی دانم چرا
روزهای زوج هیجان انگیزتر است،با اینکه سه روز از شروع هفته گذشته ولی دوشنبه
است! امروز دوشنبه: روزي زوج كه فرد بود! روزم با درد شروع شد و با غصه تموم .خودمم نمی دونم چرا اين جوري دارم ادامه
میدم . نمي دونم چرا با اينكه اينهمه موفقم، انقدر نا موفقم!؟ 25 سالمه. و تو اين سن ، فوق ليسانس دارم، كار
دارم، هنرمندم، موسيقي كار مي كنم، خطاطي مي كنم، اهل مطالعه ام، ظاهر زيبايي
دارم، تو برخوردام مودب و صميمي هستم، خانواده ي منسجم و خوبي دارم ، مردهاي زيادي
بهم علاقه دارند، .... ولي با همه
ي اين ها باز ناموفقم. شاید اگه برای خودم اعتراف
کنم که دلیل ناراحتیم چیه مشکلم حل بشه ... هنوز خودمو گول می زنم که مشکلم درسمه
، کارمه ، زندگیمه !!.....میدونم که اینا همش بهونست ! ..شاید غرورم بیشتر از اونی
هست که اعتراف کنم که بيخود به چيزايي گير مي دهم كه اول و آخر، مي دونم برام بي
فايده است. ولي باز از سرٍگذشت بي لذت شب و روزهام، گير مي دهم. شايد كه اگر لذتي
نيست، دردي باشه!
| Design By : Night Skin |


